| |
| پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387 |
| هفت سین دیگری برایت مینویسم |
یک سگ سرخ برای من یک سگ سفید برای تو یک سگ سبز برای او برای سین اول هفت سین مان که مثل امسال موش نباشیم که مثل موش در جوب های تاریک ندویم که مثل تاریکی روی دیوار ها نخزیم که مثل دیوارهای این جا موش نداشته باشیم که مثل موش گوش نداشته باشیم که پشت دیوار های اتاق مان پچ پچ نکنیم ** یک سکوت سرد برای من یک سکوت سبک برای تو یک سکوت ساده برای او برای سین دوم هفت سین مان برای ما که سال ها ساکت مانده ایم برای ما که سال ها ساکت می مانیم برای ما که سال هاساکت خواهیم ماند ** یک ستاره که سوسو می زند برای من یک ستاره که سوت می کشد برای تو یک ستاره که می سوزد برای او برای سین سوم هفت سین مان که آسمان مان همیشه ی خدا خاموش است که ستاره مان همیشه ی خدا نحس که همیشه ی خدا سیاه که همیشه ی خدا سیاه بخت ** یک سرباز کوچک برای من یک سرباز کوچک تر برای تو یک سرباز کوچک ترین برای او برای سین چهارم هفت سین مان برای ما که سربازهای کوچک در سرمان راه می روند برای ما که سربازهای کوچک در سبد اسباب بازی مان راه می روند برای ما که سربازهای کوچک در صفحه های سفیدمان راه می روند برای ما که سرود سرزمین سبز می خواندیم برای ما که... ** یک سوراخ کوچک در کفش من یک سوراخ کوچک در جیب تو یک سوراخ کوچک در سر او برای سین پنجم سفره هفت سین مان به جای سکه های کوچک که جیرینگ جیرینگ صدا می کنند و نیستند به جای سیب سرخی که کرم خورد و سوراخ کرد به جای سیر سفیدی که نیست که سیر نیستیم که گرسنه می مانیم ** یک سایه ی سمج زیر پای من یک سایه ی سنگین روی شانه ی تو یک سایه ی سردرگم در کنار او برای سین ششم هفت سین مان برای ما که همیشه با سایه مان می رویم برای ما که همیشه با سایه مان می خوابیم برای ما که همیشه با سایه مان سخن می گوییم برای ما که همیشه با سایه مان... ** یک سوال کوچک در چشمان من یک سوال کوچک بر زبان تو یک سوال کوچک در گلوی او برای سین آخر هفت سین مان برای ما که هیچ جوابی پیدا نمی کنیم برای ما که همیشه علامت سوال باقی مانده ایم برای ما که همیشه علامت سوال باقی می مانیم برای ما که همیشه علامت سوال باقی خواهیم ماند ** اما من هفت سین دیگری برای تو می چینم هفت سینی با ساندویچ سوسیس و سس قرمز که دوست داری با سنجاقک بازیگوشی که دور سرت بچرخد با یک سرسره ی لیز که خنده هایت را تا پایین سر بدهی تا اینجا که من ایستاده ام ** و من هفت سین دیگری برایت می نویسم و صبح را اشتباه می کنم و با سین می نویسم و آفتاب را با سین و خنده را با سین می نویسم بستنی را با سین و رویا را با سین می نویسم و همه ی کلمه های خوب را با سین می نویسم و یک سلام خوشمزه برای تو و یک سلام خوشمزه برای من و یک سلام خوشمزه برای او برای سین آخر سفره هفت سین مان برای سین آخر... پ.ن۱: شعر بالا رو که از ویژه نامه نوروزی سال گذشته ماهنامه "عروسک سخنگو" انتخاب کردم خانم الهام بشارت سروده است. پ.ن۲: سال نو مبارک. |
|
| |
| جمعه 20 دی ماه سال 1387 |
| این زندگی...(۱) |
دیگر به نبودنت عادت کرده ام از بس که نیستی |
|
| |
| پنجشنبه 12 دی ماه سال 1387 |
| کاش زندگی دکمه برگشت داشت |
یه روزی همینجا نالیده بودم از روزها و شب های تکراری که پشت سر هم میان و می رن، حالا ولی همش دلم می خواد لحظه های قشنگ زندگیم، همونایی که دلم می خواد زمان تو اون لحظه وایسته و تکون نخوره، باز هم تکرار می تونست بشه. کاشکی می شد... |
|
| |
| پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387 |
| تابستانم آرزوست! |
من، لباس نازک بنفشم، قاچی هندوانه ی خنک، و گرمای مطبوع اطراف چشمانم را که باز کردم برف می بارید!
پ.ن: خیلی وقت بود که نبودم، حالا برگشتم باز. سلام |
|
| |
| شنبه 11 آبان ماه سال 1387 |
| رو خاطراتم زوم می کنم |
می گم: " روزای اولی که دوربین خریده بودی یادته؟ مدام از من عکس می گرفتی، بعد یه روز غر زدم که خسته ام کردی، چرا این همه از من عکس می گیری؟ و جواب دادی: چون از من دور شدی. می خوام با زوم کردن رو عکس هات احساس کنم که هنوز نزدیکمی." خواب آلود می گه: " آره یادمه. چی شده این روزها همش خاطره تعریف می کنی؟" می گم: " آخه ازم دور شدی. می خوام با تعریف کردن این خاطرات احساس کنم هنوز نزدیکمی!" پ.ن: باز یه داستان اول شخص. خدا به خیر کنه! |
|
| |
| پنجشنبه 2 آبان ماه سال 1387 |
| تاکسی گردی (۲) |
" آقا من کیف پولمو خونه جا گذاشتم و توان اینکه دوباره برگردم خونه رو هم ندارم، می شه من رو برسونی بیمارستان ایران مهر؟" پیرزنی حدود 75-80 ساله، با صورت و دست های پر چین و چروک، عصا به دست با سر و وضعی خوب این ها را به راننده ی تاکسی ای که من سوارش بودم گفت. راننده بعد از یک مقدار مکث رضایت داد تا پیرزن سوار شود. پیرزن با خوشحالی شروع کرد به تشکر و دعا کردن او. می گفت سه تا تاکسی که شنیدند پول ندارد سوارش نکردند. می خواسته برود و انگشترش را گرو مغازه دار بگذارد و از او پول بگیرد که این راننده تاکسی سوارش کرد، بعد هم دیگر ساکت شد و زل زد به خیابان. بعد از او مردی سوار تاکسی شد. از همین هایی که همیشه خدا دارند با موبایلشان معامله می کنند. 5 دقیقه ای با موبایلش حرف زد و بعد شروع کرد به نالیدن از ترافیک و شلوغی. از همین حرف های همیشگی که هر روز هزاران ماشین تولید و تا چند وقت دیگر تهران به پارکینگ ماشین ها تبدیل می شود و راننده هم با او هم صحبت شده بود. تا اینکه مرد گفت: " ای کاش تهران هنوزم مثل 30 سال پیش بود. شهر کوچیک، ماشین کم، آلودگی بی آلودگی، آدم کم" پیرزن سکوت را شکست، سرش را سمت مرد برگرداند و گفت: " هنوز هم آدم کمه آقا. کمتر از 30 سال پیش" مرد که در جریان ماجرای پیرزن نبود بی توجه به حرف او به نالیدنش ادامه داد. ولی راننده تاکسی دیگر همراهیش نمی کرد. به فکر فرو رفته بود. من هم که داشتم مجله می خواندم، مجله را بستم و از پنجره تاکسی زل زدم به خیابان های شهرم که هنوزهم در آن آدم کم است. خیلی کم. |
|
| |
| پنجشنبه 25 مهر ماه سال 1387 |
| "دعوت"، متفاوت ولی بی تاثیر |
پیش دانشگاهی که بودم روزی خبر حامله شدن یکی از دخترهای مدرسه پچ پچ کنان در تمام کلاس ها پخش شد. دوستانم می گفتند از روزی که پسر این خبر را شنیده خودش را گم و گور کرده است و دختر هم می گوید هیچ راهی جز خودکشی ندارد.همان روز، دوستان صمیمی دختر به همه کلاس ها رفتند و از همه خواستند تا هر مبلغی که می توانند کمک کنند تا جنین سقط شود. روز بعد پول خوبی جمع شد و دختر هم گویا بهانه ای پیش والدینش آورده بود تا چند روزی خانه نرود و در نهایت ماجرا ختم به خیر شد! بعد از آن ماجرا هروقت چیزی درباره سقط جنین می خوانم یا می شنوم نا خوداگاه یاد آن دختر و موقعیتش می افتم. قبل از اینکه فیلم "دعوت" را ببینم هم داشتم به آن دختر فکر می کردم و اینکه چند مورد مشابه آن در روز برای دختران کشورم رخ می دهد و آنها چه عکس العملی به این موضوع نشان می دهند. اینکه حاتمی کیا بلد است چگونه احساس مخاطبان فیلم هایش را کنترل کند و شاید بتواند پدر و مادرهای حاضر در سالن را حداقل به این فکر وادار کند که گاهی حذف صحبت کردن با فرزندان و آگاهی دادن درباره برخی مسائل به آنها به قیمت از دست دادن جان فرزند و یک جان دیگر تمام می شود. اینکه چند جنین از بین این همه جنینی که در روز سقط می شود دلیل قانع کننده ای دارند و چگونه باید مانع سقط های بی مورد شد. "دعوت" اصلاً آن فیلمی نبود که من منتظر دیدنش بودم. در این فیلم فرض شده بود فقط زن و شوهرها هستند که دست به سقط جنین می زنند. موقعیت شغلی، فقر، پیری، خیانت و صیغه ای بودن بهانه های سقط جنین در این فیلم بودند ولی در نهایت مخاطب را به این نتیجه نمی رساند که این بهانه ها دلایل قانع کننده ای برای مانع ورود مهمانان ناخوانده کوچولو به این دنیا نیستند. فیلمی با چنین موضوعی می توانست تا مدت ها ذهن بینندگانش را درگیر کند ولی بعد از پایان فیلم چهره تمام کسانی که سالن سینما را ترک می کردند بی تفاوت بود. پ.ن: حالا دلم می خواد فیلم " کنعان " رو ببینم |
|
| |
| پنجشنبه 11 مهر ماه سال 1387 |
| جینگیلی |
عطر یاس می پیچد همه جا، وقتی تو در خیال منی پ.ن: بعضی از تاریخ ها هیچ وقت فراموش بشو نیستند، مثل ۱۱مهر |
|
| |
| پنجشنبه 4 مهر ماه سال 1387 |
| من خوآن پابلو کاستل هستم، نقاشی که ماریا ایریبانه را کشت* |
تونل
نویسنده: ارنستو ساباتو مترجم: مصطفی مفیدی انتشارات نیلوفر 174 صفحه/ 2400 تومان آدم ها جورواجورند. یعنی آنها می توانند مهربان، خشن، اجتماعی، منزوی، خونسرد، عصبی، جدی، شوخ و...باشند. لا به لای این همه آدم، بعضی ها هستند که از همه متنفرند و از جمع گریزانند. بدترین شکنجه برایشان شرکت کردن در یک مهمانی است. آنها کسانی هستند که در دیواری که دور تا دور خودشان کشیده اند همراه تنهایشان با رضایت زندگی می کنند. از آنجایی که عشق جور واجوری آدم ها سرش نمی شود بنابراین بالاخره روزی هم سراغ همچین آدم هایی می رود. اتفاقاً این افراد بیشتر از بقیه عشق را تحویل می گیرند. از آنهایی که حتی حاضرند به خاطر عشق خار و کوچک هم بشوند و خیلی زود هم می توانند نظر معشوق را به خود جلب و بسیار با محبت و رمانتیک جلوه کنند. بعد از مستحکم شدن رابطه عاشقانه، آدم های اینجوری نسبت به طرف مقابلشان پر از انتظار می شوند. یعنی می خواهند او وارد دیوار آنها شود و تمام تلاشش را برای پر کردن لحظه لحظه تنهایی آنها بکند. می خواهند که او از اجتماعی که در آن است، از خانواده و دوستانش، از دیگر علایقش دل بکند و فقط مال آنها باشد. رفته رفته عشق برای این افراد تبدیل به جنون می شود. طرف مقابل را مدام آزار می دهند. به او مشکوک می شوند. او را سایه به سایه تعقیب می کنند و به هرکس که دور و اطراف او بگردد، چه پدر، چه دوست، چه یک غریبه حسودی اشان می شود. کمتر معشوقی پیدا می شود که تن به حبس شدن در دیوار آنها بدهد، اکثراً سعی می کنند پایشان را از این رابطه هرچه سریعتر بیرون بکشند و به زندگی عادی خود برگردند. راستش را بخواهید آدم های اینجوری که منطقی با این موضوع کنار بیایند خیلی کم هستند. اکثراً کاملاً بی منطق، نقشه قتل معشوق را می کشند. فقط جای شکرش باقیست که این افراد در زندگی فقط و فقط یک بار عاشق می شوند! این همه مقدمه چینی کردم که بگویم شخصیت اصلی داستان "تونل" هم همینطوری است که گفتم. "تونل" از آن کتاب هاست که فقط کافیست آن را باز کنی و جمله اولش را بخوانی. دیگر تا تمامش نکنی خیالت راحت نمی شود. *عنوان این پست همان جمله اول "تونل" است. |
|
| |
| پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387 |
| گاهی اوقات فقط باید سکوت کرد |
بعد از فوت مادرم، پدرم هر سال ماه رمضان دست به دامن من می شود تا فامیل ها را دعوت و مهمانی ای در خانه اش ترتیب دهم. تا پارسال زیر بار درخواستش نمی رفتم ولی امسال دیگر دلم نیامد. مهمانی آبرومندی برگزار کردم فقط به خاطر اینکه شادی را در چشمان پدرم ببینم. فردای مهمانی پدر به من تلفن زد. پیش خودم گفتم الان کلی خوشحال است و می خواهد از من تشکر کند ولی خیلی عصبانی شروع کرد به دعوا کردنم. از اینکه عمو و خانواده اش را دعوت نکرده بودم عصبانی شده بود. می گفت پیش مهمان ها خیلی خجالت کشیده است. ساکت، فقط به صحبت های پدرم گوش دادم، آخر نمی شد به او بگویم که اصلاً تحمل نگاه های معنادار شوهرم به دخترِ عمو را نداشتم. پ.ن: خیلی وقت بود داستان به زبان اول شخص ننوشته بودم ها |
|
| |
| پنجشنبه 21 شهریور ماه سال 1387 |
| بابا جوگیر! بابا تولد! |
می فرمایند: تولد، تولد، تولدت مبارک. بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی. می فرمایم: فووووووووووووووووووووووووووت می فرمایند: ای بابا! تو چرا فوراً جوگیر می شی . مگه نمی بینی برق نیست!! پ.ن1: اگر دست خودم بود دلم می خواست همیشه 5 سالم باشه! ولی امروز 22سالم هم تموم شد. پ.ن2: خوب معلومه که این نی نی خوشحال تو عکس، خودمم! |
|
| |
| چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387 |
| بدشانسی و سفر به چین(قسمت آخر) |
پ.ن: اگر دلیل دو قسمتی شدن این پست را نمی دانید یه نگاه به نظرات پست قبل(به خصوص نظر جناب کلو) بندازید. ماجرا تهدید و این حرفاست. آره! احساس تنهایی دیگر برایش آزاردهنده شده بود. در وبلاگش نوشت که تصمیم دارد با پسری دوست شود و آدرس ایمیلش را هم گذاشت. همان روز برایش 50 تا ایمیل رسید و او بدون اینکه متن ایمیل را بخواند با چهلمین نفر قرار ملاقات گذاشت. سه ماه بعد وقتی دیگر حسابی به پسر علاقه مند شده بود، اولین ایمیل او را خواند. پسر نوشته بود که بیماری ناعلاجی دارد و دلش می خواهد قبل از مرگش معنی واقعی عشق را بچشد. دختر شکه شد، او حتی برای جشن چهلمین سالگرد ازدواجشان هم برنامه ریزی کرده بود! *******
پ.ن: برای خواندن قسمت آخر سفر به چین روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب ... |
|
| |
| شنبه 26 مرداد ماه سال 1387 |
| سفر به چین(۳) |
روز سوم سفر، بعد از اینکه حدود 50 کیلومتر از شهر پکن دور شدیم، به مقابر سیزده گانه رسیدیم. این مکان، آرامگاه 13 امپراتور از سلسله مینگ و چینگ است. امپراتوران این دو سلسله به دلیل اعتقاد تعداد زیادی از مردم چین به زندگی پس از مرگ، دستور داده بودند که اجساد آنها را نسوزانند و به خاک بسپارند تا بتوانند در جهان بعدی هم بر ملت خود حکومت کنند. با این تصور، با مرگ امپراتور تمامی لوازم شخصی او از جمله ملکه نیز با او به خاک سپرده می شد چون امپراتور در زندگی بعدی خود به آنها نیاز داشت! پس وقتی امپراتور می مرد، اگر ملکه بیچاره اش زنده بود باید او را هم می کشتند و اگر ملکه زودتر از امپراتور می مرد، جسد او را مومیایی می کردند تا زمانی که امپراتور بمیرد. برای اینکه لوازم امپراتور هم نپوسد و سالم برایش باقی بماند هوای داخل مقبره را خالی می کردند و در اصل جسد امپراتور و ملکه به خلع سپرده می شد. بعد از سرنگونی امپراتوری، مسئولان نگهداری از این مقابر یکی از مقبره ها را باز کرده بودند تا از داخل آن سر در بیاورند. (شاید بیشتر اجناس داخل مقبره برایشان جالب بود!) و وقتی هوا وارد مقبره شد کل اجناسی که تا آن روز سالم باقی مانده بود از بین رفت و پوسید. حال همان مقبره باز شده را در معرض دید عموم گذاشته اند. یک تابوت قرمز رنگ بزرگ که در آن جسد امپراتور است. دو تابوت کوچکتر برای دو ملکه او و بقیه جعبه های کوچکی که اجناس پوسیده را داخل آنها قرار داده اند. چینی ها هم مثل ایرانی ها که در ضریح امامزاده ها پول می اندازند، حسابی تابوت امپراتور را پول باران کرده بودند! قبل از ورود به داخل مقبره، من برای عکس گرفتن از محوطه آنجا از گروه جلو افتاده بودم که یک دفعه لیدرمان فریاد زد همانجا که هستم بایستم و تکان نخورم. یک آن فکر کردم بالاخره چشمم به جمال دزد هایی که قبل از سفر راجع بهشان شنیده بودم روشن شده و به دور و اطرافم نگاه کردم ببینم کدام یک از این چینی های قد کوتاه و چشم بادامی بیشتر به دزد شبیه اند! لیدرمان خودش را دوان دوان به من رساند و پشت سرش کل گروه هم نگران آمدند و دور من جمع شدند. بعد لیدر توضیح داد که: "این دروازه ای که مهدیه داشت از آن عبور می کرد دروازه مرگ است. دروازه ای است که جسد امپراتور و ملکه از آن عبور می کرد و دیگر به این جهان برنمی گشت. هنوز هم چینی ها این دروازه را بینهایت بدیمن و نحس می دانند و خوب اگر چه ما به این مسائل اعتقادی نداریم باید به راهنمای چینی و باقی چینی های اینجا احترام بگذاریم و از این دروازه عبور نکنیم." و اینگونه شد که من از مرگ نجات یافتم! کمی که از مقابر سیزده گانه دور شدیم دیوار چین روی کوه های نزدیک جاده مشخص شد. دیواری که 7350 کیلومتر طول دارد، از شرق به غرب کوه های شمالی چین کشیده شده است و یکی از عجایب هفتگانه محسوب می شود. این دیوار در جهان به لحاظ زمان ساخت (در برخی اسناد آمده که ساخت کل این دیوار بیش از هزار سال طول کشید) طولانی ترین و از نظر ابعاد، بزرگترین مهندسی تدافعی نظامی در قدیم بوده است.(عکس) دیوار چین برای مقابله با هجوم اقوام مهاجر، همچون مغولها، ترکها و هونها ساخته شد. شروع ساخت این دژ بزرگ به اولین امپراتور چین، یعنی کین شین هوانگ در بین سالهای ۲۳۰ تا ۲۰۰ قبل از میلاد بر میگردد و پایان آن در زمان حکومت سلسله مینگ انجام پذیرفت. قسمت های گلی دیوارچین کاملاً از بین رفته است همچنین فرسایش خاک و تخریب بازدیدکنندگان هم باعث شده تا هم اکنون تنها 20 درصد ازاین دیوار یعنی 1542 کیلومتر آن باقی بماند. راستش من که موقع بازدید از این دیوار کلی دلم سوخت. بازدیدکنندگان(که اکثراً خود چینی ها هستند) دخمه ها و زیر پله ها را با دستشویی اشتباه گرفته بودند و از بعضی قسمت های دیوار بوی بد فاضلاب می آمد. دیواره های سنگی آن هم از یادگاری هایی به خط چینی پر بود. در ساختن این دیوار، از نیروهای انسانی بیشماری از جمله سربازان، زندانیان و مردم بومی استفاده شده است که بسیاری از این کارگرها بر اثر هجوم راهزن ها و یا مریضی ناشی از کار سخت، جان خود را از دست میدادند و اجسادشان در دیوار دفن می شد، به همین خاطر این دیوار به طویلترین گورستان زمین نیز شهرت دارد. راهنمای چینی گروه می گفت که در قسمت های قدیمی تر دیوار، استخوان های بعضی از اجساد از لای سنگ ها بیرون زده است! نکته جالب اینجا است که چینی ها معتقدند در دیوار چین روح هزاران انسان سخت کوش حضور دارد و قفلی به میله هایی که در دو طرف دیوار بود می بستند تا آرزوهایشان برآورده شود!(کاری شبیه به دخیل بستن به ضریح امام زاده ها!) پیمودن دیوار کار خیلی سختی است. شیب های بسیار تندی دارد که برای گذشتن از آنها باید میله های کناره آن را بگیریم و حرکت کنیم. پله های دیوار فاصله اشان از هم به قدری کم است که مجبور بودم از آنها دو تا یکی بالا بروم چون بالا رفتن از تک تک پله ها از حوصله من خارج بود. خوبی خستگی بر روی دیوار این بود که گاهی برای استراحت می ایستادم و به فضای اطراف دیوار نگاه می کردم. دیوارچین مثل یک مار لا به لای سر سبزی کوهستان تا آنجایی که چشمم و هوای مه آلود اجازه می داد ادامه داشت.(عکس) البته بخشی از این زود خسته شدنم هم به خاطر گشنگی بود. قبل از دیوار چین پیمایی برای ناهار به رستوران چینی ای نزدیک دیوار رفته بودیم و من غذایی که با ذائقه ام جور در بیاید پیدا نکرده بودم! موقعی که از دیوار چین برگشتیم و دیگر به شهر پکن رسیده بودیم، راهنمای چینی از همگی خواست از پنجره های ماشین به سمت چپ خود نگاه کنند و بعد از اینکه مینی بوس از کنار پلی عبور کرد نمای ساختمان "لانه پرنده" که محل برگزاری افتتاحیه المپیک است پیدا شد. تمام افراد گروه که از دیوار چین پیمایی حسابی خسته بودند و نای حرکت هم نداشتند، باز جان گرفتند و با هیجان تا جایی که می شد "لانه پرنده" را با چشمشان دنبال کردند.(عکس) جلب توجه کردنی ها: در مسیر رفتن به دیوار چین چند دقیقه ای ترافیک سنگین شد. ماشین ها همه در دو لاین وسط و سمت راست بودند و لاین سمت چپ کاملا خالی بود. به راهنمای چینی گفتم چرا پس راننده ها هیچ کدام از لاین سمت چپ نمی روند تا ترافیک روانتر شود. گفت به خاطر المپیک لاین سمت چپ تمام خیابان ها و اتوبان های شهر بی جینگ مخصوص تردد ماشین های مخصوص المپیک است. این مسیر طولانیه از پکن تا دیوار چین باعث شد حسابی با راهنمای چینی گروه دوست شوم. تا آن روز فکر می کردم 19-20 ساله باشد و وقتی فهمیدم 30 سالش تمام شده کلی تعجب کردم. خودش توضیح داد که دلیل اینکه چینی ها جوان تر از سنشان هستند نوشیدن زیاد چای سبز است. در رستواران چینی نزدیک دیوار، من و او سر یک میز نشسته بودیم. ظرف غذای من تقریبا خالی و ظرف غذای او پر پر بود و تمامش را هم خورد. من را هم به خاطر غذا نخوردن سرزنش کرد و گفت به همین دلیل است که اینقدر لاغرم(!) به من گفت چینی ها خیلی غذا می خورند. نگاهی به اندامش کردم و گفتم پس چرا تو و اکثر چینی ها هیکل متناسبی دارید که باز دلیلش نوشیدن زیاد چای سبز بود. ادامه دارد... |
|
| |
| پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387 |
| سفر به چین(۲) |
بازدید از دیدنی های شهر پکن برای ما، با دیدن میدان "تیان آن من" در روز دوم شروع شد. این میدان بزرگترین میدان جهان است و دقیقاً در مرکز شهر پکن قرار دارد. تیان آن من به معنای دروازه صلح آسمانی، در دوران امپراتوری سلسله مینگ و چینگ نقش دروازه های ورودی شهر ممنوعه (همان ایست،بازرسی خودمان!) را بازی می کرد و مردم عادی در آن زمان اجازه ورود به این میدان را نداشتند. پس از تاسیس جمهوری خلق چین و فروپاشی امپراتوری، ساختمان های دیگری در این میدان احداث شد. حال، شهر ممنوعه در شمال، آرامگاه مائو در جنوب، مجلس ملی چین و موزه ملی و تاریخ به ترتیب در غرب و شرق این میدان قرار دارند. اول از همه به دستور لیدرمان باید به زیارت جناب مائو می رفتیم. تمام وسایلمان را به راهنمای چینی گروه سپردیم و رفتیم قاطی چینی هایی که شاخه گل به دست در صف ایستاده بودند تا بروند و رهبرشان را زیارت کنند. با وجود اینکه مردم چین چندان دل خوشی از مائو در اواخر عمرش نداشتند ولی راهنمای چینی مان می گفت که این صف طولانی مردم برای ادای احترام به رهبری است که اوضاع چین را دگرگون کرد. بعد از بازرسی بدنی، همینطور با صف پیش رفتیم تا وارد ساختمان آرامگاه شدیم. دراتاق اول مجسمه مرمری از مائو بود که چینی ها می رفتند جلوی مجسمه، بعد از تعظیم شاخه گل خود را تقدیم مجسمه رهبرشان می کردند و باز به صف برمی گشتند. وسط اتاق بعدی، مائو، با لباس رسمی در تابوتی شیشه ای برای همیشه خوابیده بود. بازدید زیارتی مان(!) کاملا ساکت، بدون هیچ توقفی و همانطور که با صف حرکت می کردیم تمام شد و باز به محوطه میدان تیان آن من برگشتیم. (عکس) هر گوشه از میدان را که نگاه می کردیم پر از گل بود. برخی از این گلکاری ها دائمی و برخی دیگر به خاطر المپیک انجام شده بود. روزشمار شروع المپیک که دولت چین 4 سال پیش آن را در گوشه ای از ساختمان موزه ملی نصب کرده بود می گفت که 14 روز دیگر المپیک شروع می شود. رسیده بودیم جلوی مهمترین قسمت میدان، یعنی شهری که 24 امپراتور چین به مدت 500 سال در آن زندگی و بر مردمی حکومت کردند که اجازه ورود به این شهر را اصلا نداشتند. شهر ممنوعه. این شهر که 9999 اتاق دارد ( عدد 10 در چین عدد خداست و اتاق ها نباید به این تعداد می رسید) به دو قسمت خارجی که امپراتور از آنجا بر کشور اعمال قدرت می کرد و قسمت داخلی که محل زندگی امپراتور، 3000 زن دائمی و صیغه ای او و سایر خانواده سلطنتی بود، تقسیم می شود. (عکس) در این شهر اژدها نماد امپراتور، سیمرغ نماد ملکه، آهو نماد زن صیغه ای، لاک پشت نماد حکومت جاودانه و درنا نماد طول عمر هستند. دو اژدها در شرق و غرب ورودی ساختمان های شهر ممنوعه وجود دارد. اژدهای سمت شرق که نر است پنجه راست جلویی خود را روی گویی قرار داده که به معنای گسترش قدرت امپراتور در تمام جهان است. (عکس) اژدهای ماده سمت غربی که پنجه چپ جلویی خود را بر روی بچه اژدهایی گذاشته است هم نشان از یک خانواده پر رونق و در حال رشد دارد. (عکس) این دو اژدها در ورودی ساختمان های شهر پکن هم فراوان دیده می شوند. درمحوطه ای که اتاق ها وجود دارند هیچ درختی کاشته نشده و دلیلش این است که هیچ چیز در این شهر نباید بلند تر از ساختمان های امپراتور، یعنی نماینده خدا بر روی زمین باشد. بعد از اینکه ساختمان ها تمام شد در بخش انتهایی شهر از باغی سرسبز و پر از درخت های کاج می گذریم. از دروازه خروجی شهر که خارج می شویم سفر 4 ساعتمان به شهر ممنوعه هم تمام می شود. دیدن نمایش کنفو که ماجرای یک استاد بزرگ کنفو است و زندگی او را از بچگی تا زمانی که به مقام استادی می رسد را نمایش می دهد، پایان روز دوم سفر ماست. جلب توجه کردنی ها: صبح که برای خوردن صبحانه به رستوران هتل می رویم هر زوج اروپایی و آمریکایی که وارد رستوران می شود همراهش یک کودک چینی هم هست. از لیدرمان که دلیلش را می پرسم می گوید دولت چین فقط به دو بچه در هر خانواده شناسنامه می دهد و بعضی از زوج های اروپایی و آمریکایی که بچه دار نمی شوند کودکان چینی که شناسنامه ندارند را به فرزندی قبول می کنند. در میدان تیان آن من مردم چین برای اینکه نقشی در المپیک داشته باشند با کارگرانی که باید نرده های این میدان را تمیز می کردند همراه شده بودند و هر کدام دستمال به دست گوشه ای از نرده های این میدان را تمیز می کرد. بعد از اینکه از شهر ممنوعه خارج شدیم چند چینی کیسه ای جلوی ما می آوردند و به چینی چیزهایی می گفتند. ما هم فکر کرده بودیم گدا هستند و به آنها محل نمی گذاشتیم(!) که راهنمای چینی مان گفت این ها داوطلبانه اینجا ایستاده اند و از توریست ها خواهش می کنند به جای اینکه بطری های خالی آب شان را زمین بندازند، داخل کیسه هایی که دستشان گرفته اند بیندازند، تا اطراف شهر ممنوعه برای المپیک تمیز باشد. حتی در چین هم آلودگی دست از سر ما برنمی دارد. هوا مه و دودی است که چند متر آنطرفتر خودمان را به سختی می بینیم. ادامه دارد... پ.ن: امروز روز خبرنگار بود. این روز رو بیشتر به خبرنگارهایی که به هر دلیلی الان بیکارند یا مشغول کار دیگه ای غیر از کار مورد علاقه خودشون هستند تبریک می گم. امیدوارم روزی برسه که هرکس تو این مملکت سر کار خودش باشه، روزنامه ای به بهانه نشر اکاذیب تعطیل نشه، کسی تو هیچ حرفه ای برای همکارش نزنه، همگی به هم احترام بزارند و تو حرفه های هم سرک نکشن! (انگار دلم خیلی پر بود!!!) |
|
| |
| یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387 |
| سفر به چین(۱) |
دقیقاً زمانی که تنها آرزوی زندگیم شده بود قطع شدن دندان درد لعنتی که یک هفته بود دندان پزشک و قرص و آمپول و عصب کشی هم آن را آرام نمی کرد، خیلی غیر منتظره متوجه شدم که قرار است همراه پدرم به چین سفر کنم و این تنها راه درمان دندان دردم بود! قبل از سفر تمام آشنایانی که به چین سفر کرده بودند بعد از تعریف کردن از دیدنی های آن ما را از دزدی و حقه بازی های مردم بیچاره آنجا حسابی ترساندند. از غذاهایی گفتند که با ذائقه ما جور در نمی آید و خلاصه ما خود را برای مقابله با راهزن ها، کلک ها و گشنگی (!) کاملاً آماده کردیم. سفر هشت روزه مان به شهر پکن از 7:30 صبح سوم مرداد، وقتی هواپیمایمان بعد از 7 ساعت پرواز در باند فرودگاه بی جینگ ( خود چینی ها به پکن می گویند بی جینگ) فرود آمد، شروع شد. هوای شهر به قدری مه آلود بود که بعد از فرود هواپیما کمی دور و اطراف پیدا شد و این یعنی اینکه ما منظره هوایی شهر پکن را از دست دادیم. به گفته همان آشنایانی که چند خط بالاتر درباره اشان گفتم، تصورمی کردیم که آب و هوای پکن هم کاملا شبیه به آب و هوای تهران است. شاید کمی گرمتر. ولی وقتی پایمان را از فرودگاه گذاشتیم بیرون، به این نتیجه رسیدیم که آب و هوای این شهر بیشتر شبیه آب و هوای شهرهای شمالی کشورمان است. هوا شرجی، گرم و مه آلود بود. در مسیر فرودگاه تا هتل، لیدر مدام اعداد و ارقامی را ردیف می کرد که من از آن همه فقط تعداد جمعیت ساکن و غیر ساکنی که در بی جینگ هستند یادم مانده است. عددی نزدیک به 16 میلیون نفر. ترجیح دادم به جای گوش دادن به توضیحات لیدر به خیابان ها و ساختمان ها نگاه کنم. خیابان ها مرتب ( هیچ چاله ای وسط یک خیابان بزرگ قافلگیرت نمی کرد و هیچ عابری یکهو نمی پرید وسط خیابان!) و گلکاری شده و آماده برای المپیک بود. ساختمان ها اگر چه شبیه به هم نبودند ولی با هم هماهنگی داشتند و هیچ ساختمانی نبود که توی ذوق بزند. دوچرخه سوار و تاکسی هم در خیابان ها خیلی زیاد دیده می شد. برعکس تصور قبلیم که فکر می کردم پیاده روها و خیابان های شهر پکن پر از آدم است، هیچ کجا چنین ازدحام جمعیتی دیده نمی شد، حتی در ایستگاه های اتوبوس. محل اقامتمان هتل بین المللی بی جینگ بود و وقتی علامت مک دونالد را درست روبه روی آن دیدیم خیالمان از بابت غذا هم راحت شد! بعد از چند ساعت استراحت، از آنجا که برنامه های تور از فردا شروع می شد و ما هم حوصله تمام روز در هتل ماندن را نداشتیم با راهنمایی لیدر گروه به خیابان وانگ فوجینگ معروفترین walking street شهر که نزدیک هتلمان بود، رفتیم. در این خیابان ماشین اجازه تردد ندارد و دو طرفش پر است از فروشگاه های چینی که لابه لای آنها فروشگاه های مارک داری مثل نایک، آدیداس و جوردانو هم دیده می شود. قیمت اجناس فروشگاه ها تقریبا گران است و اصلا نمیشود سر قیمت با فروشنده چانه زد ولی به نسبت تهران قیمت اجناس مارک دار مناسبتر است. کل خیابان پر است از پوستر های المپیک و شعار one world, one dream. چند فروشگاه هم عروسک های نماد المپیک پکن و یک سری خرت و پرت دیگر که مرتبط با المپیک است را با قیمت خیلی گرانی می فروشند. دراین خیابان علاوه بر فروشگاه چند تا رستوران کی اف سی و بزرگترین مک دونالد جهان هم هست که دیگر کاملاً نگرانی ما را از اینکه گشنه بمانیم یک وقت بر طرف کرد! در وانگ فوجینگ سر ساعت مشخصی رقص آب همراه با آهنگ های یانی اجرا می شود. که اکثر چینی ها بچه های خود را برای تفریح به آنجا می آورند و بچه ها با لباس لای فواره ها می روند و حسابی آب بازی می کنند.(عکس) یکی از دیدنی های دیگر این خیابان به نمایش گذاشتن غذاهای چینی بود. لابه لای غذاها می شد سوسک های پرورشی، عقرب، کرم، قورباغه و اسب دریایی را دید. بوی تند سیر در این قسمت بد جور اعصاب خورد کن بود حتی بیشتر از کرم ها و سوسک های به سیخ کشیده شده! لیدرمان به ما سپرده بود که در این قسمت اصلاً اه و پیف نگویید که چینی ها حسابی با شما برخورد خواهند کرد.(عکس) آنچه بیشتر در اولین پیاده رویم در شهر پکن جلب توجه کرد: برای مردم شهر روسری سر کردن من کار خیلی عجیبی بود. با تعجب به من خیره می شدند و من را به هم با انگشت نشان می دادند. موقعی که داشتیم از خیابان وانگ فوجینگ به سمت هتل می رفتیم یک چینی دوان دوان خودش را رساند درست جلوی من، چند ثانیه ای خیره به من نگاه کرد و رفت. تا هتل با پدرم به حالت چهره اش و هاج و واج نگاه کردنش خندیدیم! دخترها و زنان چینی خیلی خیلی ساده بودند. نمی دانم چرا حتی دخترهایی هم که دستشان در دست پسری بود و معلوم بود که با دوست پسرشان برای قدم زدن به این خیابان آمده اند یک ذره آرایش نکرده بودند. ولی خوب اکثر دخترها موهایی سشوار کشیده و مرتب داشتند. مردهای چینی بدون توجه به اینکه تیپشان به هم می خورد هر موقع که گرمشان می شد لباسشان را می زدند بالا تا شکمشان هوا بخورد. کودکان بیچاره را هم بدون شرت و شلوار بیرون می آوردند تا هر وقت جیشش گرفت بی دردسر کارش را بکند. بعضی بچه ها هم شلوارهایی پوشیده بودند که جلو و عقبش یک سوراخ گنده داشت! برای چینی ها تف کردن در خیابان، جلوی جمع آروغ زدن و بلند فین کردن کار بدی نبود. بنابراین اگر خانوم یا آقای میز کناریت در رستوران بلند آروغ زد کار عجیبی نکرده و نباید به او چپ چپ نگاه کرد. (معذرت!) کافی بود وارد فروشگاهی در این خیابان شوی. فروشنده ها مثل کنه به آدم می چسبیدند و قیمت هرچیزی را که نگاه می کردیم روی ماشین حساب می زدند و می خواستند که آن را از آنها بخریم. دو- سه فروشگاه اول بی توجهی به آنها را کمی بی ادبی می دانستیم ولی بعد تنها راه خلاصی از دستشان بی توجهی بود! پیاده روها تمامشان راه مشخصی داشت برای نابینایان. دو ردیف موزائیک برجسته که هر جا به خیابان یا زیر گذر می رسید شکل برجستگی اش تغییر می کرد. ادامه دارد... |
|
| |
| شنبه 22 تیر ماه سال 1387 |
| ۴=۲×۲ |
دختر کل مسیر را به این فکر کرد که چگونه شکایت رابطه بی احساسشان را به پسر بکند، بهتر است. وقتی در همان کافی شاپ همیشگی او را دید قلبش باز حسابی تپیدنش گرفت، کف دست هایش عرق کرد و ترجیح داد به جای شکایت به همین رابطه مختصر راضی باشد. |
|
| |
| سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387 |
| نقطه سر خط |
1
حاضر؟... کلیک، همه بگن سیب... کلیک، همگی لبخند...کلیک، شاخ... کلیک، دستم تو دست تو، همش کنارهم... کلیک، عکس یادگاری، دسته جمعی... کی لی ک
2
کلاس 13، صندلی تکی های رنگ و وارنگ، تخته وایت برد خاکستری...پر
سلف، ناهار بد مزه، یه قلپ چایی، دو کلام گپ، 6 بار خنده...پر
نگاه من، سرخی تو، خنده ما، گریه اون...پر
من حاضر، اون غایب، استاد خسته نباشید، دانشجو خسته نیستم، جزوه، کنفرانس، خودکار بیک...پر
من، پ، ه، ر، س، ش، ن، ز،ح، م، ا...پر
دوران دانشجویی...پر؟ |
|
| |
| چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 |
| لیست سفارش ها |
سفر که رفتی
برایم دلی تنگ سوغاتی بیار |
|
| |
| چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| هوای دو نفره |
بدون هیچ سبک و سنگین کردنی، وبلاگش را با این پست آپ کرد:
" هوای دلم امروز بدجوری دو نفراست، هوای دل تو چطور؟"
و دل اکثر بازدیدکنندگان وبلاگش را هوایی کرد جز همانی که خودش می خواست! |
|
| |
| یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387 |
| مادربزرگم رفت |
ساعت 3 نصف شب است و کسی زنگ در خانه ما را مدام می زند. تا پدرم در را باز کند صد جور فکر از ذهنمان می گذرد ولی انگار پشت در تلخترین خبر ممکن در انتظارماست.
آمده اند خبر دهند که مادربزرگم ساعت 1 نصف شب بی خداحافظی از ما، برای همیشه رفته است. اما مگر می شود این خبر لعنتی را باور کرد. شاید اگر چند روز قبل وقتی در بستر بیماری،درد، ناله اش را درآورده بود، باور کردنش انقدر سخت نمی شد ولی حالا که دیگر چند روزی از بیمارستان مرخص شدنش می گذشت و هر روز هم حالش بهتر می شد و خنده هایی که مخصوص خودش بود به صورتش- که نه از پیری بلکه بیشتر به خاطر سختی و بدی روزگار چین و چروک زیاد داشت- می نشست، اصلا باور کردنی نیست.
روز اول عید امسال نگاهش خسته و نگران بود و برعکس عیدهای قبل نمی توانست بخندد ولی چند روزی بود کم کم داشت باز هم مثل همیشه می گفت و می خندید و ما را هم می خنداند. دکترها گفته بودند مادربزرگمان تا دوشنبه خوبه خوب می شود، پس چه شد که ساعت 1 نصف شب وقتی هنوز خورشید روز شنبه هم طلوع نکرده بود برای همیشه رفت، آن هم بی خداحافظی از ما؟
تا وقتی به خانه اش نرسیده ایم امیدواریم که این خبر فقط یک شوخی باشد. با خودمان می گوییم که مادربزرگ می خواهد بچه هایش را اینگونه دور خودش جمع کند و مژده بهبودی کاملش را به آنها بدهد. ولی وقتی در منزلش به رویمان باز می شود،خانه پر از اقوامی است که می گریند و گرد مادربزرگ جمع اند.
مادربزرگی که هروقت برایش مهمان می آمد خود را به خاطر درد پاهایش به زحمت جلوی در می رساند و با لبخند و روی باز به مهمانش خوش آمد می گفت، وسط پذیرایی خانه اش خوابیده و پتویی- که همیشه روی پاهایش می انداخت تا گرمشان کند- رویش را پوشانده است،حتی روی صورت مهربانش را.
وای که امروز چقدر سخت شده کنار هم چیدن جمله ها و گفتن از خاطرات شیرین با مادر بزرگ بودن. گفتن از خوبی و مهربانیش. آخ که امروز چقدر نوشتن کار سختی است. |
|
| |
| چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386 |
| صد سال به این سال ها |
امشب مامان با آب زعفرونی، روی کاسه گل سرخی هفت تا سلام قرآنی می نویسه تا وقتی سال تحویل شد و همه افراد خانواده دور هم جمع شدیم تو کاسه آب زمزم بریزه و همه به نیت سلامتی بخوریمش.
امشب من که سفره هفت سین رو چیدم، مامان یه قرآن پر از اسکناس نو میاره، می بوسه و می ذاره وسط سفره.
امشب من قبل از خواب تمام آرزوهام رو روی کاغذ می نویسم تا فردا موقع سال تحویل هیچ آرزوییم یادم نره!
فردا صبح، مامان که با کل قرآن آشناست، مثل بقیه سال ها انقدر اضطراب داره که دعای تحویل سال رو از رو بلند می خونه و بابا هم باهاش تکرار می کنه.
فردا موقع تحویل سال خونه ساکت ساکته، فقط گاهی صدای به هم خوردن لب ها شنیده می شه. آخه همه داریم آرزوهامون رو تو دلمون می گیم.
فردا سال که تحویل شد، بابا از خونه می ره بیرون. بعد در می زنه. مامان می پرسه: "کیه؟" و بابا از پشت در می گه: " باز کن منم، سلامتی و شادی آوردم." مامان در رو باز می کنه و تبریک گفتن ها شروع می شه.
فردا صبح بعد از اینکه سال تحویل شد باز من گریه ام می گیره و مامانم میگه: " گریه نکن دختر. بخند که تا آخر سال لبت خندون باشه."
خدایا ازت ممنونم که به کل خانواده سلامتی دادی تا همه با لبی خندون یه بهار قشنگ دیگه رو ببینیم.
پ.ن: سال نو مبارک
ادامه مطلب ... |
|
| |
| شنبه 18 اسفند ماه سال 1386 |
| حال شما چطوره؟ |
این روزها وقتی از خواب بیدار می شم، پرده اتاقم رو کنار می زنم و به خورشید خانوم که دوباره جون گرفته و آسمون که آبیه آبیه سلام می کنم . گاهی که هنوز خواب از چشمم بیرون نرفته حتی می تونم بدون ترس از سرما پنجره رو باز کنم و اجازه بدم نسیمی که به صورتم می خوره خواب رو از چشم هام برداره و ببره!
این روزها دلم می خواد تو باغچه حیاطمون یه عالمه گل بنفشه و پامچال بکارم. قاصدکی رو با دو انگشت شست و اشاره ام نگه دارم، بعد از آرزو کردن فوتش کنم تا بره و آرزوم رو برآورده کنه! دلم می خواد دنبال پروانه ها بدوم. با دیدن زنبور جیغ بزنم و فرار کنم. زیر لب مدام ترانه های شاد بخونم. برم پارک، قاطی بچه ها شم و تاب بازی کنم.
این روزها گندم سبز کردم. دنبال چند تا طرح جالبم تا تخم مرغ رنگ کنم. می خوام دو تا ماهی قرمز بخرم که قشنگترین دم ها رو داشته باشن! چوب خشک های حیاط رو جمع کردم تا چهارشنبه سوری آتیششون بزنم، بی خیال غرغر های مامانم که می گه دود آتیش خونه تکونده شدمون رو کثیف می کنه!
این روزها دلم می خواد با تمام بچه کوچولوهایی که از شر کلاه و شال گردن و کاپشن خلاص شدند بای بای کنم. به تلافی تمام روزهای سردی که نمی گذاشت بستنی بخورم هر روز بستنی بخورم! کهنه ترین لباسم رو بپوشم و بیافتم به جون اتاقم وبرقش بندازم. وقتی لباس نو تنم هست، به خودم عطر نزنم تا فقط نو بودن لباس هامو بو بکشم!
این روزها منتظر دیدن برگ های سبز خوش رنگ و شکوفه های درخت ها و گل های رنگارنگم. دلم می خواد زیر نم نم بارون قدم بزنم. بلند تر از همیشه بخندم. وقتی سوار ماشینم شیشه رو تا ته پایین بکشم و بذارم باد تا می تونه گونه هامو نوازش کنه.
این روزها اگر احوالم رو بپرسند، می گم واقعا خوبم. راستی حال شما چطوره؟ |
|
| |
| جمعه 5 بهمن ماه سال 1386 |
| تاکسی گردی(۱) |
پ.ن:همیشه ایام عزاداری محرم همراه با یک عالمه حاشیه است که شاید همگی شاهد برخی از آنها بودیم ولی کمتر دست به قلم بردیم و از حاشیه هایی نوشتیم که لبخندی شیرین یا لبخندی تلخ-از روی تاسف و ناراحتی- بر روی لبانمان نشانده است. این دو ماجرا که در زیر آوردم اگر چه بسیار کوتاه است ولی نیاز به تامل بسیار دارد: صدای نوحه ای در تاکسی می پیچد. منبع صدا جیب مردی است که کنار من نشسته. بعد از اینکه صحبت مرد با موبایلش تمام می شود پسرکناری از او خواهش می کند تا نوحه را برایش بلوتوث کند. می گوید که در محل کارش،همه،این روزها به جای صدای زنگ موبایل،نوحه گذاشته اند و او که اصلا از این کار خوشش نمی آید هم به خاطر نگاه چپ چپ آنها تسلیم شده! وقتی مرد برایش نوحه را می فرستد تشکر می کند و ناراضی از کاری که کرده می گوید باز این نوحه از بقیه نوحه هایی که تا الان شنیده قابل تحمل تر است. بحث کارشناسی درباره این موضوع در تاکسی شروع می شود! ************* وقتی سه پسر که سر و تیپشان نشان می داد محصل اند، سوار تاکسی شدند؛ آهنگ غمگینی هم در تاکسی شنیده شد. یکی از پسر ها به دو دوست دیگرش گفت که این آهنگ "بوی سیب" است وتمام اطلاعاتی که درباره آهنگ می دانست خیلی مختصر گفت و شروع به زمزمه ترانه آن کرد. دوست کناریش که انگار تازه متوجه موضوع شده بود به شدت پسر بیچاره را به خاطر گوش دادن به این آهنگ ها سرزنش کرد و به او گفت که گوش دادن به آهنگ هایی که از آنها لذت می بری گناه دارد و از راننده تاکسی خواست تا ضبط اش را خاموش کند. سرم را برگرداندم و رد کسی را که چنین حرفی زد را با چشم هایم گرفتم. پسر که هنوز پشت لبش هم سبز نشده بود تا نگاهش به من افتاد فوراً سرش را پایین انداخت! |
|
| |
| دوشنبه 3 دی ماه سال 1386 |
| گوشت قربانی |
دلگشا نام بن بستی است که عید قربان مشهورترین بن بست محله میشود. شب عید، صدای بع بع گوسفندهای بیچاره و صبحش، صدای تیز کردن چاقوها، صلوات و رد آبهای خونی که از در 4 خانه این بن بست به سمت خیابان راه افتاده، به مردم محله این اطمینان را می دهد که امسال هم ازبن بست دلگشا گوشت قربانی به آنها می رسد! بگذریم و سری به 4 خانه این بن بست بزنیم:
در خانه اول که سه گوسفند قربانی کرده است، زنی کارگری می کند که در به در دنبال پول می گردد. او می خواهد برای پسرش موتوری بخرد تا هم کمک خرجش شود و هم کمتر با دوستان ناخلفش بگردد.
لا به لای مهمان های خانه دوم، پیرزنی نشسته و به دو گوسفند قربانی آویزان به درخت زل زده است. شوهر او سه ماه است که هوشیاریش را از دست داده و پیرزن تک و تنها پرستاریش را می کند. پول ناچیزی که از حقوق بازنشستگی شوهر می گیرد فقط خرج دوا و پوشک اش را می دهد. پیرزن به خانه دوم آمده تا گوشتی به خانه ببرد و آب آن را قاشق، قاشق در دهان شوهر بیچارهاش بریزد تا کمی جان بگیرد.
مادر خانواده خانه سوم، گوشت های گوسفند را تکه تکه می کند تا دخترش و یکی از دوستان دانشگاه او گوشتها را بین همسایه ها تقسیم کنند. دوست دختر، دوترم است که شهریه دانشگاه را نداده و مدام دلشوره این را دارد که دانشگاه به او اجازه شرکت در امتحان پایان ترم را ندهد.
صندلی عقب ماشینی در حیاط خانه چهارم هم پر از کیسه های گوشتی است که قرار است بین فامیل تقسیم شود. اعضای این خانه امسال در وضعیت بد مالی هستند ولی با این وجود گوسفندی را در راه خدا قربانی کردهاند تا خدایی نکرده مردم پشت سر آنها حرفی نزنند و متوجه وضعیت بد مالی آنها نشوند! |
|
| |
| شنبه 19 آبان ماه سال 1386 |
| غرق در تنهایی |
تمام خانه را حسابی تمیز کردم. چقدر خاک روی همه چیز نشسته بود، انگار در خانه ارواح زندگی می کنیم! بعد از مدت ها به آشپزخانه رفتم و غذای مورد علاقه ات را پختم. میز شام را مثل اولین شامی که با هم خوردیم چیدم. گلدان پر از رز قرمزی را گوشه ای از میز و شمعدانی، که دیگر خیلی وقت بود شمع هایش را روشن نکرده بودیم، را هم گوشه ای دیگر گذاشتم تا وقتی خواستیم شام بخوریم روشنشان کنی.
حتی برای لباس و آرایش صورت و مویم هم برنامه ریزی کرده بودم. الان را نمی دانم ولی اوایل همیشه دوست داشتی مویم را باز بگذارم و دامن را به شلوار ترجیح می دادی.
امشب برعکس این چند ماه می خواهم وقتی در را باز می کنی بیایم جلو به تو لبخند بزنم بگویم خسته نباشی و کیفت را از دستت بگیرم، مثل روزهای اول. جلوی آینه کنار در ورودی منتظرت ایستاده ام. نگاهم پر از اضطراب و خستگی است. در آینه انواع لبخندها را امتحان و نهایتاً یکی را انتخاب می کنم که صدای چرخاندن کلیدت در قفل می آید.
***
الان مثل همه شب های این چند ماه در اتاقم هستم. تو در بالکن نشستی و به نقطه ای نا معلوم خیره شده ای و به کتاب جدیدی که حتما مثل همیشه موضوعش درباره ی حقوق زنان است فکر می کنی!
در را که باز کردی لبخند زدم و سلام کردم. کیفت را روی صندلی کنار در انداختی و بدون اینکه به من نگاه کنی، به سمت بالکن رفتی و گفتی سلام. امشب تصمیمم را گرفتم، دیگر پیش مشاورم نمی روم. همین اتاقم و تنهایی و ناامیدی خیلی بهتر است.
|
|
| |
| یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386 |
| کودکانه |
ماهنامه " عروسک سخنگو" کودکان 3 تا 100 ساله (!) را تشویق می کند تا داستانها و نقاشی های خود را به دفتر این مجله بفرستند تا آنها را نقد و چاپ کند. ( هدفم معرفی این مجله نیست ولی اگر اطلاعات بیشتری خواستید بگویید تا کمکتان کنم.)
موضوعی که با خواندن این نشریه به ذهنم رسید این بود که اجازه دهیم کودک از تخیلش استفاده کند و داستانی را برایمان تعریف کند. داستانی از خود خودش!!! مثلا به او بگوییم که عروسکت دوست دارد تو قصه ای از خودت برایش بگویی، یا هر روز که از مهد یا مدرسه برگشتند از آنها بخواهیم ماجراهای امروز را به شکل داستان برایمان تعریف کنند. حتی اگر این داستان ها برایمان کسل کننده بود باز خود را راغب به شنیدن داستان های آنها نشان دهیم و برایشان جایزه بخریم. مطمئناً با این تشویق ها هر روز داستان بهتری خواهیم شنید. فکر می کنم این کار به کودکان کمک می کند تا خلاقیت را به مرور در خود کشف کنند و مسلماً کودک خلاق در آینده موفق تر از کودک معمولی خواهد بود. و اما نتیجه آزمایش من:
از پسر برادر 13 ساله ام خواستم تا با سه کلمه روباه، هویج و خاک داستانی برایم تعریف کند. کمی فکر کرد و گفت:
روباه در جنگل تنهای تنها بود. رفت تا برای خود دوستی پیدا کند. رفت و رفت تا به هویجی رسید که مثل خودش تنهای تنها بود ولی چون هویج دهن نداشت تا با او حرف بزند، لجش گرفت و هویج را خورد! روباه بیچاره خبر نداشت که هویج و خاک با هم دوست صمیمی اند که ناگهان خاک دهنش را باز کرد و روباه را خورد.
پ.ن: ببخشید به خاطر تاخیر طولانی! |
|
| |
| جمعه 30 شهریور ماه سال 1386 |
| بی سواد! |
مجلههامو پخش کرده جلوش و داره صفحههاشونو یکی یکی ورق می زنه و به دقت به عکسها نگاه میکنه. حسابی دارم از فرصت سکوتش استفاده میکنم! زل زدم به منیتور و دارم صفحههایی رو که باز کردم رو میخونم. متاسفانه عکسهای مجلهها هم بیشتر از ۵ دقیقه نمیتونند سرگرمش کنند و می پرسه ( تمام پرسشهاش با چرا شروع میشه این روزها!):
-چرا دکترها ماشین دارند؟
باز هم از همون سوال عجیب غریبها! همونطور که دارم به منیتور نگاه می کنم می گم:
- خوب اونها هم بچه دارند دیگه. می خواند که بچههاشونو ببرند سرزمین عجایب، پارک، مهمونی. تازه دکترها هم مثل بابای شما باید با ماشین برن سر کار.
مجبورم سرم رو به طرفش برگردونم به اون صورت معصوم بچگونش لبخند بزنم. لبخندی همراه با خواهش که دیگه سوال نکن و عکسها رو نگاه کن بگذار من هم به کار خودم برسم! خطی که داشتم میخوندم رو گم کردم و با چشم دنبالش می گردم. تا پیداش می کنم میگه:
- نخیر تو باختی! دکترها که اصلاْ ماشین ندارند، اونها آمبولانس دارند عزیزم!!!!
پ.ن۱: می بینید دنیا رو! دیگه حتی پسر نیم وجبیه برادر هم از آدم تست هوش می گیره. ای بابا!
پ.ن۲: ماکان عزیز من رو به بازی بهترین پست دعوت کرده. بدون هیچ دلیل تراشی داستان قاصدک فراموشکار رو انتخاب میکنم.
|
|
| |
| چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386 |
| تولد |
|
هیس!......... من شدیداً مشغول مطالعه کتاب داستان زندگیم هستم که 21 سال پیش، درست درهمین تاریخ امروز، آن را بی اختیار گشودم. |
|
| |
| دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386 |
| لحظه دیدار |
فرمول ترکیبات شیمیایی را روی تخته نوشت و مختصری توضیح داد. برعکس همیشه که خودش بیشتر از هرکس دیگری از نوشتن ترکیبات شیمیایی کیفور میشد، امروز با بی تفاوتی به ترکیبات نگاه کرد. گچ را در جا گچی انداخت، دستهایش را تکاند و وسایلش را در کیف گذاشت. با دانشجویان خداحافظی کرد و از کلاس خارج شد. دانشجویان متعجب به هم نگاه میکردند. چه بر سر استادی آمده بود که همیشه کلاسش را 10 دقیقه دیرتر از وقت تعطیل میکرد؟!
دکمه طبقه همکف آسانسور را فشار داد. زل زد به شمارههای قرمز رنگ. 5، 4، 3، 2، 1، 0. با چند دانشجو در حیاط احوال پرسی کرد بعد سوار ماشینش شد، دستی برای نگهبان تکان داد و از دانشگاه بیرون آمد.
ماشین را جلوی خانه اش پارک کرد. کلید را در قفل چرخاند. صبح یادش رفته بود پردهها را کنار بکشد و خانه تاریک بود. کتش را روی مبل انداخت. همه پردهها را کنار کشید و روی مبلی نشست. کفش و جورابهایش را درآورد، جورابها را به هم گره زد و گوشهای پرت کرد.
در اتاق خوابش لخت شد و حوله به دست همانطور که زیر لب آهنگی زمزمه میکرد، به حمام رفت. صورتش را کف مالی کرد و تیغ را روی کفها کشید. بعد بدنش را زیر آب ولرم دوش حسابی شست. حولهاش را پوشید و به اتاقش برگشت. در کمد را باز کرد و لباس آستین کوتاه آبی، کت و شلوار سرمهای، کروات راه راه سفید و آبی و جوراب مشکی برداشت و روی تخت انداخت.
همانطور که با حوله موهایش را خشک میکرد به آشپزخانه رفت و با آب کتری لیوانی را پر کرد و آن را درون ماکروویو گذاشت. تا آبجوش حاضر شود بسته نسکافه را از کشو برداشت. لیوان را از ماکروویو بیرون آورد، نسکافه را در آبجوش ریخت و چون قاشق چایخوری پیدا نکرد با چنگالی شروع به هم زدن نسکافه کرد.
لیوان را روی میز کنار تختش گذاشت. حوله را از تنش درآورد و لباسها را پوشید. مویش را سر بالا شانه زد و عطر مورد علاقهاش را روی لباسهایش خالی کرد. نسکافه را یکباره سر کشید و به سمت جا کفشی رفت. کفش مشکی واکس زدهای را با کمک پاشنه کش به پا کرد. خود را در آینه نگاه کرد و از خانه بیرون آمد.
ماشین را که روشن کرد، صدای اخبارگویی در فضای ماشین پیچید. رادیو را قطع کرد و یکی از سی دیهای ولو شده روی صندلی کناری را در ضبط گذاشت. از جیب کتش عکسی بیرون آورد. عکس زنی بود با موهای خرمایی، فرقش از وسط باز بود و موهایش تا زیر شانه میرسید. چشمهای درشت قهوهای با مژههای بلند داشت، بینیاش استخوانی و کشیده بود و با لبهای کوچک و قرمزش میخندید. عکس را به شیشه جلو ماشین تکیه داد و حواسش را جمع رانندگی کرد.
لبخند زن و آهنگ ملایم به وجد آورده بودش. دستش را در داشبرد ماشین کرد و به دنبال جعبه سیگارش گشت. جعبه خالی بود و غرغرکنان آن را روی صندلی کناری پرت کرد. به خیابان فرعی پیچید و جلوی سوپرمارکتی نگه داشت. لبخندی به عکس زن زد و در ماشین را باز کرد و پای چپش را روی آسفالت خیابان گذاشت...
شب تمام سکنه و عابرین خیابان دوم ماجرای مردی را برای خانوادهاشان تعریف کردند که عجل به او فرصت پیاده شدن از ماشین را نداد. |
|
| |
| شنبه 13 مرداد ماه سال 1386 |
| انتظار |
به دعوت دوست عزیزم بیژن و برای دانشجویان دربند:
بعد از ظهرهای تابستان در بالکن خانه ام می نشینم و از آنجا رفت و آمد همسایه ها را تماشا می کنم. مرد جوان قدبلند، با موهای کم پشت و عینکی، که ساکن آپارتمانی در کوچه است توجهم را بیشتر از بقیه جلب می کند. او همیشه در دست راستش کیفی قهوه ای و در دست دیگرش کیسه ای پر از خوراکی دارد. روزنامه ای را هم زیر بغل چپ خود می گذارد. او را با چشم هایم تا دم در خانه اش تعقیب می کنم. جوان با دستی که کیفش را با آن گرفته زنگ خانه اش را فشار می دهد و همیشه در جواب صدای دخترانه ای می گوید:" منم، منم، بزک زنگوله پا!"
در خانه اش را که می بندد خودم را با بازی بچه های کوچه سرگرم می کنم تا این که در خانه ی جوان باز می شود و دختری می پرد وسط کوچه. دیگر می دانم که الان وقت این است که جوان بگوید:" باز هم که حرف بابا رو گوش ندادی و پریدی وسط کوچه." و بعد ادایی برای دخترش درآورد و دختر در حالی که به خاطر ادای پدرش از خنده روده بر شده، دستش را در دست پدر جای دهد و با هم بروند.
هوا که تاریک می شود می روم تا شامم را بخورم. درست وقتی درحال چیدن میز شامم هستم صدای پدر و دختر را می شنوم که در جواب صدای زنی می گویند:" ماییم، ماییم، بزکای زنگوله پا" شاید یاد دوران کودکی خودم می افتم که داستان تکراری این پدر و دختر اینقدر برایم لذت بخش است.
چند هفته ای می شود که اوضاع تغییر کرده و دیگر جوان به خانه نمی آید. هر روز دقیقاً زمانی که جوان باید زنگ خانه اش را می زد، دخترک پشت پنجره می آید و با نگاه معصومانه اش انتظار پدر را می کشد. از صحبت های خانم های همسایه که بعد از ظهر ها در کوچه دور هم جمع می شوند شنیده ام که جوان را به جرم سیاسی در زندان انداخته اند.
حال شب ها که آماده ی خوابیدن می شوم از صدای گریه دخترک می فهمم امشب هم دختر بدون نوازش های پدرش باید بخوابد.
پ.ن: این بازی احتیاج به دعوتنامه ندارد.از تمام دوستان وبلاگ نویسی که امید آزادی دانشجویان در بند را دارند می خواهم که در بازی شرکت کنند.
|
|