| |
| چهارشنبه 25 بهمن ماه سال 1385 |
| مثل هیچ کس |
صدای ضبط ماشینی در فضای خیابان پخش می شود:
" به خاطر تو می خونم..."
پسر دست دختر را در دستش می فشارد،با لبخند به او نگاه می کند و بلند می گوید:
" یا تو یا هیچ کَس دیگه..."
پ.ن: دیروز سالگرد فوت فروغ فرخزاد بود. همه شعرهای فروغ را دوست دارم ولی بیشتر این شعرش را زیر لبم زمزمه می کنم. |
|
| |
| یکشنبه 15 بهمن ماه سال 1385 |
| توفیق اجباری |
|
هر وقت که به مناسبت های مختلف بحث از جنگ، شجاعت، شهادت و کلاً انقلاب می شد یاد خاطرات تلخش می افتاد. یاد زمانی که عاشق مردی شد و به هر بدبختی شده به دستش آورد. تازه داشت طعم شیرین زندگی را می چشید که جنگ شد. شوهر بیچاره که بی خبر از همه اتفاقات بود، رفت جبهه. وقتی فهمید شوهرش به قول افراد دیگه شهید نشده کلی خوشحال شد، ولی بعد فهمید شوهرش برایش از جبهه کم سوغاتی نیاورده!
مرد بیچاره یک دفعه می زد به سرش و هرکس جلویش بود را دشمن فرض می کرد و به قصد کشت می زد. تازه دخترشون حرف زدن یاد گرفته بود که از آسایشگاه به خانه آمد و دختر کارش به بیمارستان کشیده شد.
حالا سال ها گذشته. هنوز هم وقتی جلوی آینه زخم های صورتش را می بیند که عشقش نا خواسته روی صورتش یادگاری گذاشته، یاد دختری می افتد که توسط پدر مریضش کشته شد و یاد همسری که وقتی متوجه کارش شد خودش را کشت.
با صدای گریه پسرش باز بر می گردد به زندگی امروزش. پسر قصه می خواهد و مادر قصه اش را شروع می کند:
"یکی بود، یکی نبود. مامان بود، ولی دخترش دیگه هیچ وقت نبود"
پ.ن: اینجا می توانید شعری در ارتباط با همین موضوع داستانم بخوانید. |
|
| |
| چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385 |
| بارون بارونه ... |
از اینکه مقنعه اش زیر باران خیس می شد احساس خوبی نداشت. از بوی ژاکت خیس شده متنفر بود.از همه بدتر دیرش شده بود. غرغرکنان برای ماشین ها مسیرش را می گفت ولی هیچ ماشینی با او هم مسیر نبود. به خیابان نگاه می کرد و بوق ماشین های معترض به او می فهماند ترافیک سنگین است. کم کم خود را راضی کرد که تا خیابان اصلی پیاده برود. وارد پیاده رو شد و همانطور که زیر لب به زمین و زمان فحش می داد با قدم های تند به سمت خیابان اصلی رفت. مسیر زیادی را باید پیاده روی می کرد، در آن هوا و بدون چتر. اخمو و بد اخلاق شده بود، و بداخلاقیش وقتی به اوج رسید که پایش در گودال آبی فرو رفت و کفش و جورابش خیس شد. بالاخره به خیابان اصلی رسید و سوار ماشینی شد و نفس راحتی کشید.
بعد از مدتی که حالش بهتر شد با پسر بچه کوچکی که در ماشین بود دوست شد و برایش روی پنجره ی بخار گرفته ماشین کلی نقاشی کشید. از خنده های بچه حسابی لذت می برد. مادر بچه می گفت که پسرش عاشق هوای بارانی است. در این روزها مادر را به زور به پارک می برد، زیر درخت ها می ایستد، درخت ها را تکان می دهد و با آنها آب بازی می کند! وقتی گودال آبی می بیند بر رویش می پرد و از اینکه لباس هایش را خیس کرده کلی ذوق می کند.
به مقصدش رسیده بود. برای کودک بارانی! به نشانه خداحافظی دست تکان داد. حالش خیلی بهتر بود. موقع برگشتن به خانه هنوز باران می آمد. این بار با لبخند از قطرات باران روی صورتش پذیرایی کرد، با درخت ها آب بازی کرد و وقتی به خانه رسید کفش و جوراب هایش خیس آب بود. |
|
| |
| دوشنبه 9 بهمن ماه سال 1385 |
| غذای نذری |
حیاط مدرسه را که جارو کرد، کمرش از شدت درد راست نمی شد. پله ها را که خواست بالا برود، زانو دردش ناله اش را درآورد. نوه اش در اتاق داشت نقاشی می کشید و بلند بلند شعر می خواند. به غذا که روی علاالدین بود سر زد، سیب زمینی ها هنوز کامل نپخته بود. دختر بچه گفت:" بابایی، اون بیرون چه خبره؟" بیرون را نگاه کرد. ماشین ها کل خیابان را بسته بودند و مردم جلو خانه ای صف بسته بودند و چند نفری هم غذا به دست بودند. گفت:" غذای نذریه" دختر گفت:" غذای نذری از سیب زمینی پخته خوشمزه تره، نه؟!" برقی در چشمان دخترک دید. گفت:" آره خیلی خوشمزه تره" کفش هایش را پوشید و از پله ها با ناله پایین آمد. خودش را به زحمت به دم خانه ای که نذری می داد رساند. جمعیت پراکنده شده بودند، ماشین ها رفته بودند و در خانه بسته بود. وقتی به اتاق برگشت، دختر گفت:" سیب زمینی پخته هم خوشمزه ست" لبخند تلخی زد و سفره را پهن کرد. به دخترک قول داد شب هرجور شده برایش از آن غذا نذری خوشمزه ها پیدا کند. |
|
| |
| یکشنبه 8 بهمن ماه سال 1385 |
| چرا بادوم؟! |
زندگی رو مثل یک ظرف پر از بادوم ( بادام!) فرض کن. وقتی اولین بادوم رو می خوری می گی به به چه خوشمزه بود ( وقتی شیرینی زندگی رو می چشیم) دلت باز بادوم می خواد پس بازم می ری سر وقتش ( وقتی زندگی جریان داره) خلاصه هی بادوم می خوری هی می گی به به! تا اینکه می رسی به یک بادوم تلخ. حالت بد می شه، دهنت تلخ می شه و تمام محتویات رو تف می کنی بیرون! ( وای وای زندگی تلخ شد!) یک مدتی وقتی بادوم می بینی یاد اون تلخ مزه بودنش می افتی و دست از سر بادوم بر می داری ( به زندگی پشت می کنیم و شروع می کنیم به ناله و نفرین) ولی بعد که طعم تلخ یادت رفت باز می ری سر وقت بادوم این بار با احتیاط. یعنی اول یک ذره می چشی بعد که مطمئن شدی تلخ نیست می زاری دهنت ( بازم زندگی جریان پیدا کرد ولی اینبار با تجربه شدیم) و...
قراره اینجا از شیرینی و تلخی روزمرگی ها ی زندگی بنویسم. موضوعاتی که تا به حال از کنارشون با یک لبخند یا کمی بغض یا اشک گذر و بعد از مدتی کامل فراموششون کردم. امیدوارم از حالا که به بهانه ی این وبلاگ قرار شده به اتفاق های دور و اطرافم بیشتر توجه کنم شیرینی های روزمرگیم پررنگتر بشه و تلخی هاش کم رنگتر.
|
|