آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 23070


Power by :

Khodaei


خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
صد سال به این سال ها

امشب مامان با آب زعفرونی، روی کاسه گل سرخی هفت تا سلام قرآنی می نویسه تا وقتی سال تحویل شد و همه افراد خانواده دور هم جمع شدیم تو کاسه آب زمزم بریزه و همه به نیت سلامتی بخوریمش.

امشب من که سفره هفت سین رو چیدم، مامان یه قرآن پر از اسکناس نو میاره، می بوسه و می ذاره وسط سفره.

امشب من قبل از خواب تمام آرزوهام رو روی کاغذ می نویسم تا فردا موقع سال تحویل هیچ آرزوییم یادم نره!

فردا صبح، مامان که با کل قرآن آشناست، مثل بقیه سال ها انقدر اضطراب داره که دعای تحویل سال رو از رو بلند می خونه و بابا هم باهاش تکرار می کنه.

فردا موقع تحویل سال خونه ساکت ساکته، فقط گاهی صدای به هم خوردن لب ها شنیده می شه. آخه همه داریم آرزوهامون رو تو دلمون می گیم.

فردا سال که تحویل شد، بابا از خونه می ره بیرون. بعد در می زنه. مامان می پرسه: "کیه؟" و بابا از پشت در می گه: " باز کن منم، سلامتی و شادی آوردم." مامان در رو باز می کنه و تبریک گفتن ها شروع می شه.

فردا صبح بعد از اینکه سال تحویل شد باز من گریه ام می گیره و مامانم میگه: " گریه نکن دختر. بخند که تا آخر سال لبت خندون باشه."

خدایا ازت ممنونم که به کل خانواده سلامتی دادی تا همه با لبی خندون یه بهار قشنگ دیگه رو ببینیم.

 

پ.ن: سال نو مبارک

 

ادامه مطلب ...

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
حال شما چطوره؟

این روزها وقتی از خواب بیدار می شم، پرده اتاقم رو کنار می زنم و به خورشید خانوم که دوباره جون گرفته و آسمون که آبیه آبیه سلام می کنم . گاهی که هنوز خواب از چشمم بیرون نرفته حتی می تونم بدون ترس از سرما پنجره رو باز کنم و اجازه بدم نسیمی که به صورتم می خوره خواب رو از چشم هام برداره و ببره!

این روزها دلم می خواد تو باغچه حیاطمون یه عالمه گل بنفشه و پامچال بکارم. قاصدکی رو با دو انگشت شست و اشاره ام نگه دارم، بعد از آرزو کردن فوتش کنم تا بره و آرزوم رو برآورده کنه! دلم می خواد دنبال پروانه ها بدوم. با دیدن زنبور جیغ بزنم و فرار کنم. زیر لب مدام ترانه های شاد بخونم. برم پارک، قاطی بچه ها شم و تاب بازی کنم.

این روزها گندم سبز کردم. دنبال چند تا طرح جالبم تا تخم مرغ رنگ کنم. می خوام دو تا ماهی قرمز بخرم که قشنگترین دم ها رو داشته باشن! چوب خشک های حیاط رو جمع کردم تا چهارشنبه سوری آتیششون بزنم، بی خیال غرغر های مامانم که می گه دود آتیش خونه تکونده شدمون رو کثیف می کنه!

این روزها دلم می خواد با تمام بچه کوچولوهایی که از شر کلاه و شال گردن و کاپشن خلاص شدند بای بای کنم. به تلافی تمام روزهای سردی که نمی گذاشت بستنی بخورم هر روز بستنی بخورم! کهنه ترین لباسم رو بپوشم و بیافتم به جون اتاقم وبرقش بندازم. وقتی لباس نو تنم هست، به خودم عطر نزنم تا فقط نو بودن لباس هامو بو بکشم!

این روزها منتظر دیدن برگ های سبز خوش رنگ و شکوفه های درخت ها و گل های رنگارنگم. دلم می خواد زیر نم نم بارون قدم بزنم. بلند تر از همیشه بخندم. وقتی سوار ماشینم شیشه رو تا ته پایین بکشم و بذارم باد تا می تونه گونه هامو نوازش کنه.

این روزها اگر احوالم رو بپرسند، می گم واقعا خوبم. راستی حال شما چطوره؟