آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 23059


Power by :

Khodaei


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
سفر به چین(۳)

روز سوم سفر، بعد از اینکه حدود 50 کیلومتر از شهر پکن دور شدیم، به مقابر سیزده گانه رسیدیم. این مکان، آرامگاه 13 امپراتور از سلسله مینگ و چینگ است. امپراتوران این دو سلسله به دلیل اعتقاد تعداد زیادی از مردم چین به زندگی پس از مرگ، دستور داده بودند که اجساد آنها را نسوزانند و به خاک بسپارند تا بتوانند در جهان بعدی هم بر ملت خود حکومت کنند. با این تصور، با مرگ امپراتور تمامی لوازم شخصی او از جمله ملکه نیز با او به خاک سپرده می شد چون امپراتور در زندگی بعدی خود به آنها نیاز داشت!

پس وقتی امپراتور می مرد، اگر ملکه بیچاره اش زنده بود باید او را هم می کشتند و اگر ملکه زودتر از امپراتور می مرد، جسد او را مومیایی می کردند تا زمانی که امپراتور بمیرد. برای اینکه لوازم امپراتور هم نپوسد و سالم برایش باقی بماند هوای داخل مقبره را خالی می کردند و در اصل جسد امپراتور و ملکه به خلع سپرده می شد.

بعد از سرنگونی امپراتوری، مسئولان نگهداری از این مقابر یکی از مقبره ها را باز کرده بودند تا از داخل آن سر در بیاورند. (شاید بیشتر اجناس داخل مقبره برایشان جالب بود!) و وقتی هوا وارد مقبره شد کل اجناسی که تا آن روز سالم باقی مانده بود از بین رفت و پوسید. حال همان مقبره باز شده را در معرض دید عموم گذاشته اند. یک تابوت قرمز رنگ بزرگ که در آن جسد امپراتور است. دو تابوت کوچکتر برای دو ملکه او و بقیه جعبه های کوچکی که اجناس پوسیده را داخل آنها قرار داده اند. چینی ها هم مثل ایرانی ها که در ضریح امامزاده ها پول می اندازند، حسابی تابوت امپراتور را پول باران کرده بودند!

قبل از ورود به داخل مقبره، من برای عکس گرفتن از محوطه آنجا از گروه جلو افتاده بودم که یک دفعه لیدرمان فریاد زد همانجا که هستم بایستم و تکان نخورم. یک آن فکر کردم بالاخره چشمم به جمال دزد هایی که قبل از سفر راجع بهشان شنیده بودم روشن شده و به دور و اطرافم نگاه کردم ببینم کدام یک از این چینی های قد کوتاه و چشم بادامی بیشتر به دزد شبیه اند! لیدرمان خودش را دوان دوان به من رساند و پشت سرش کل گروه هم نگران آمدند و دور من جمع شدند. بعد لیدر توضیح داد که: "این دروازه ای که مهدیه داشت از آن عبور می کرد دروازه مرگ است. دروازه ای است که جسد امپراتور و ملکه  از آن عبور می کرد و دیگر به این جهان برنمی گشت.  هنوز هم چینی ها این دروازه را بینهایت بدیمن و نحس می دانند و خوب اگر چه ما به این مسائل اعتقادی نداریم باید به راهنمای چینی و باقی چینی های اینجا احترام بگذاریم و از این دروازه عبور نکنیم." و اینگونه شد که من از مرگ نجات یافتم!

کمی که از مقابر سیزده گانه دور شدیم دیوار چین روی کوه های نزدیک جاده مشخص شد. دیواری که 7350 کیلومتر طول دارد، از شرق به غرب کوه های شمالی چین کشیده شده است و یکی از عجایب هفتگانه محسوب می شود. این دیوار در جهان به لحاظ  زمان ساخت (در برخی اسناد آمده که ساخت کل این دیوار بیش از هزار سال طول کشید) طولانی ترین و از نظر ابعاد، بزرگترین مهندسی تدافعی نظامی در قدیم بوده است.(عکس)

دیوار چین برای مقابله با هجوم اقوام مهاجر، همچون مغول‌ها، ترک‌ها و هون‌ها ساخته شد. شروع ساخت این دژ بزرگ به اولین امپراتور چین، یعنی کین شین هوانگ در بین سال‌های ۲۳۰ تا ۲۰۰ قبل از میلاد بر می‌گردد و پایان آن در زمان حکومت سلسله مینگ انجام پذیرفت.

قسمت های گلی دیوارچین کاملاً از بین رفته است همچنین فرسایش خاک و تخریب بازدیدکنندگان هم باعث شده تا هم اکنون تنها 20 درصد ازاین دیوار یعنی 1542 کیلومتر آن باقی بماند. راستش من که موقع بازدید از این دیوار کلی دلم سوخت. بازدیدکنندگان(که اکثراً خود چینی ها هستند) دخمه ها و زیر پله ها را با دستشویی اشتباه گرفته بودند و از بعضی قسمت های دیوار بوی بد فاضلاب می آمد. دیواره های سنگی آن هم از یادگاری هایی به خط چینی پر بود.

در ساختن این دیوار، از نیروهای انسانی بی‌شماری از جمله سربازان، زندانیان و مردم بومی استفاده شده است که بسیاری از این کارگرها بر اثر هجوم راهزن ها و یا مریضی ناشی از کار سخت، جان خود را از دست می‌دادند و اجسادشان در دیوار دفن می شد، به همین خاطر این دیوار به طویل‌ترین گورستان زمین نیز شهرت دارد. راهنمای چینی گروه می گفت که در قسمت های قدیمی تر دیوار، استخوان های بعضی از اجساد از لای سنگ ها بیرون زده است! نکته جالب اینجا است که چینی ها معتقدند در دیوار چین روح هزاران انسان سخت کوش حضور دارد و قفلی به میله هایی که در  دو طرف دیوار بود می بستند تا آرزوهایشان برآورده شود!(کاری شبیه به دخیل بستن به ضریح امام زاده ها!)

پیمودن دیوار کار خیلی سختی است. شیب های بسیار تندی دارد که برای گذشتن از آنها باید میله های کناره آن را بگیریم و حرکت کنیم. پله های دیوار فاصله اشان از هم به قدری کم است که مجبور بودم از آنها دو تا یکی بالا بروم چون بالا رفتن از تک تک پله ها از حوصله من خارج بود. خوبی خستگی بر روی دیوار این بود که گاهی برای استراحت می ایستادم و به فضای اطراف دیوار نگاه می کردم.  دیوارچین مثل یک مار لا به لای سر سبزی کوهستان تا آنجایی که چشمم و هوای مه آلود اجازه می داد ادامه داشت.(عکس) البته بخشی از این زود خسته شدنم هم به خاطر گشنگی بود. قبل از دیوار چین پیمایی برای ناهار به رستوران چینی ای نزدیک دیوار رفته بودیم و من غذایی که با ذائقه ام جور در بیاید پیدا نکرده بودم!

موقعی که از دیوار چین برگشتیم و دیگر به شهر پکن رسیده بودیم، راهنمای چینی از همگی خواست از پنجره های ماشین به سمت چپ خود نگاه کنند و بعد از اینکه مینی بوس از کنار پلی عبور کرد نمای ساختمان "لانه پرنده" که محل برگزاری افتتاحیه المپیک است پیدا شد. تمام افراد گروه که از دیوار چین پیمایی حسابی خسته بودند و نای حرکت هم نداشتند، باز جان گرفتند و با هیجان تا جایی که می شد "لانه پرنده" را با چشمشان دنبال کردند.(عکس)

جلب توجه کردنی ها:

در مسیر رفتن به دیوار چین چند دقیقه ای ترافیک سنگین شد. ماشین ها همه در دو لاین وسط و سمت راست بودند و لاین سمت چپ کاملا خالی بود. به راهنمای چینی گفتم چرا پس راننده ها هیچ کدام از لاین سمت چپ نمی روند تا ترافیک روانتر شود. گفت به خاطر المپیک لاین سمت چپ تمام خیابان ها و اتوبان های شهر بی جینگ مخصوص تردد ماشین های مخصوص المپیک است. 

این مسیر طولانیه از پکن تا دیوار چین باعث شد حسابی با راهنمای چینی گروه دوست شوم. تا آن روز فکر می کردم 19-20 ساله باشد و وقتی فهمیدم 30 سالش تمام شده کلی تعجب کردم. خودش توضیح داد که دلیل اینکه چینی ها جوان تر از سنشان هستند نوشیدن زیاد چای سبز است.

 در رستواران چینی نزدیک دیوار، من و او سر یک میز نشسته بودیم. ظرف غذای من تقریبا خالی و ظرف غذای او پر پر بود و تمامش را هم خورد. من را هم به خاطر غذا نخوردن سرزنش کرد و گفت به همین دلیل است که اینقدر لاغرم(!) به من گفت چینی ها خیلی غذا می خورند. نگاهی به اندامش کردم و گفتم پس چرا تو و اکثر چینی ها هیکل متناسبی دارید که باز دلیلش نوشیدن زیاد چای سبز بود.

ادامه دارد...


پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387
سفر به چین(۲)

بازدید از دیدنی های شهر پکن برای ما، با دیدن میدان "تیان آن من" در روز دوم شروع شد. این میدان بزرگترین میدان جهان است و دقیقاً در مرکز شهر پکن قرار دارد. تیان آن من به معنای دروازه صلح آسمانی، در دوران امپراتوری سلسله مینگ و چینگ نقش دروازه های ورودی شهر ممنوعه (همان ایست،بازرسی خودمان!) را بازی می کرد و مردم عادی در آن زمان اجازه ورود به این میدان را نداشتند. پس از تاسیس جمهوری خلق چین و فروپاشی امپراتوری، ساختمان های دیگری در این میدان احداث شد. حال، شهر ممنوعه در شمال، آرامگاه مائو در جنوب، مجلس ملی چین و موزه ملی و تاریخ به ترتیب در غرب و شرق این میدان قرار دارند.

اول از همه به دستور لیدرمان باید به زیارت جناب مائو می رفتیم. تمام وسایلمان را به راهنمای چینی گروه سپردیم و رفتیم قاطی چینی هایی که شاخه گل به دست در صف ایستاده بودند تا بروند و رهبرشان را زیارت کنند. با وجود اینکه مردم چین چندان دل خوشی از مائو در اواخر عمرش نداشتند ولی راهنمای چینی مان می گفت که این صف طولانی مردم برای ادای احترام به رهبری است که اوضاع چین را دگرگون کرد. بعد از بازرسی بدنی، همینطور با صف پیش رفتیم تا وارد ساختمان آرامگاه شدیم. دراتاق اول مجسمه مرمری از مائو بود که چینی ها می رفتند جلوی مجسمه، بعد از تعظیم شاخه گل خود را تقدیم مجسمه رهبرشان می کردند و باز به صف برمی گشتند. وسط اتاق بعدی، مائو، با لباس رسمی در تابوتی شیشه ای برای همیشه خوابیده بود. بازدید زیارتی مان(!) کاملا ساکت، بدون هیچ توقفی و همانطور که با صف حرکت می کردیم تمام شد و باز به محوطه میدان تیان آن من برگشتیم. (عکس)

هر گوشه از میدان را که نگاه می کردیم پر از گل بود. برخی از این گلکاری ها دائمی و برخی دیگر به خاطر المپیک انجام شده بود. روزشمار شروع المپیک که دولت چین 4 سال پیش آن را در گوشه ای از ساختمان موزه ملی نصب کرده بود می گفت که 14 روز دیگر المپیک شروع می شود.

رسیده بودیم جلوی مهمترین قسمت میدان، یعنی شهری که 24 امپراتور چین به مدت 500 سال در آن زندگی و بر مردمی حکومت کردند که اجازه ورود به این شهر را اصلا نداشتند. شهر ممنوعه.

این شهر که 9999 اتاق دارد ( عدد 10 در چین عدد خداست و اتاق ها نباید به این تعداد می رسید) به دو قسمت خارجی که امپراتور از آنجا بر کشور اعمال قدرت می کرد و قسمت داخلی که محل زندگی امپراتور، 3000 زن دائمی و صیغه ای او و سایر خانواده سلطنتی بود، تقسیم می شود. (عکس) در این شهر اژدها نماد امپراتور، سیمرغ نماد ملکه، آهو نماد زن صیغه ای، لاک پشت نماد حکومت جاودانه و درنا نماد طول عمر هستند. دو اژدها در شرق و غرب ورودی ساختمان های شهر ممنوعه وجود دارد. اژدهای سمت شرق که نر است پنجه راست جلویی خود را روی گویی قرار داده که به معنای گسترش قدرت امپراتور در تمام جهان است. (عکس) اژدهای ماده سمت غربی که پنجه چپ جلویی خود را بر روی بچه اژدهایی گذاشته است هم نشان از یک خانواده پر رونق و در حال رشد دارد. (عکس) این دو اژدها در ورودی ساختمان های شهر پکن هم فراوان دیده می شوند.

درمحوطه ای که اتاق ها وجود دارند هیچ درختی کاشته نشده و دلیلش این است که هیچ چیز در این شهر نباید بلند تر از ساختمان های امپراتور، یعنی نماینده خدا بر روی زمین باشد. بعد از اینکه ساختمان ها تمام شد در بخش انتهایی شهر از باغی سرسبز و پر از درخت های کاج می گذریم. از دروازه خروجی شهر که خارج می شویم سفر 4 ساعتمان به شهر ممنوعه هم تمام می شود.

دیدن نمایش کنفو که ماجرای یک استاد بزرگ کنفو است و زندگی او را از بچگی تا زمانی که به مقام استادی می رسد را نمایش می دهد، پایان روز دوم سفر ماست.

جلب توجه کردنی ها:

صبح که برای خوردن صبحانه به رستوران هتل می رویم هر زوج اروپایی و آمریکایی که وارد رستوران می شود همراهش یک کودک چینی هم هست. از لیدرمان که دلیلش را می پرسم می گوید دولت چین فقط به دو بچه در هر خانواده شناسنامه می دهد و بعضی از زوج های اروپایی و آمریکایی که بچه دار نمی شوند کودکان چینی که شناسنامه ندارند را به فرزندی قبول می کنند.

در میدان تیان آن من مردم چین برای اینکه نقشی در المپیک داشته باشند با کارگرانی که باید نرده های این میدان را تمیز می کردند همراه شده بودند و هر کدام دستمال به دست گوشه ای از نرده های این میدان را تمیز می کرد.

بعد از اینکه از شهر ممنوعه خارج شدیم چند چینی کیسه ای جلوی ما می آوردند و به چینی چیزهایی می گفتند. ما هم فکر کرده بودیم گدا هستند و به آنها محل نمی گذاشتیم(!) که راهنمای چینی مان گفت این ها داوطلبانه اینجا ایستاده اند و از توریست ها خواهش می کنند به جای اینکه بطری های خالی آب شان را زمین بندازند، داخل کیسه هایی که دستشان گرفته اند بیندازند، تا اطراف شهر ممنوعه برای المپیک تمیز باشد.

حتی در چین هم آلودگی دست از سر ما برنمی دارد. هوا مه و دودی است که چند متر آنطرفتر خودمان را به سختی می بینیم.

ادامه دارد...

پ.ن: امروز روز خبرنگار بود. این روز رو بیشتر به  خبرنگارهایی که به هر دلیلی الان بیکارند یا مشغول کار دیگه ای غیر از کار مورد علاقه خودشون هستند تبریک می گم. امیدوارم روزی برسه که هرکس تو این مملکت سر کار خودش باشه، روزنامه ای به بهانه نشر اکاذیب  تعطیل نشه، کسی تو هیچ حرفه ای برای همکارش نزنه، همگی به هم احترام بزارند و تو حرفه های هم سرک نکشن! (انگار دلم خیلی پر بود!!!)


یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
سفر به چین(۱)

دقیقاً زمانی که تنها آرزوی زندگیم شده بود قطع شدن دندان درد لعنتی که یک هفته بود دندان پزشک و قرص و آمپول و عصب کشی هم آن را آرام نمی کرد، خیلی غیر منتظره متوجه شدم که قرار است همراه پدرم به چین سفر کنم و این تنها راه درمان دندان دردم بود!

قبل از سفر تمام آشنایانی که به چین سفر کرده بودند بعد از تعریف کردن از دیدنی های آن ما را از دزدی و حقه بازی های مردم بیچاره آنجا حسابی ترساندند. از غذاهایی گفتند که با ذائقه ما جور در نمی آید و خلاصه ما خود را برای مقابله با راهزن ها، کلک ها و گشنگی (!) کاملاً آماده کردیم.

سفر هشت روزه مان به شهر پکن از 7:30 صبح سوم مرداد، وقتی هواپیمایمان بعد از 7 ساعت پرواز در باند فرودگاه بی جینگ ( خود چینی ها به پکن می گویند بی جینگ) فرود آمد، شروع شد. هوای شهر به قدری مه آلود بود که بعد از فرود هواپیما کمی دور و اطراف پیدا شد و این یعنی اینکه ما منظره هوایی شهر پکن را از دست دادیم.

به گفته همان آشنایانی که چند خط بالاتر درباره اشان گفتم، تصورمی کردیم که آب و هوای پکن هم کاملا شبیه به آب و هوای تهران است. شاید کمی گرمتر. ولی وقتی پایمان را از فرودگاه گذاشتیم بیرون، به این نتیجه رسیدیم که آب و هوای این شهر بیشتر شبیه آب و هوای شهرهای شمالی کشورمان است. هوا شرجی، گرم و مه آلود بود.

در مسیر فرودگاه تا هتل، لیدر مدام اعداد و ارقامی را ردیف می کرد که من از آن همه فقط تعداد جمعیت ساکن و غیر ساکنی که در بی جینگ هستند یادم مانده است. عددی نزدیک به 16 میلیون نفر. ترجیح دادم به جای گوش دادن به توضیحات لیدر به خیابان ها و ساختمان ها نگاه کنم. خیابان ها مرتب ( هیچ چاله ای وسط یک خیابان بزرگ قافلگیرت نمی کرد و هیچ عابری یکهو نمی پرید وسط خیابان!) و گلکاری شده و آماده برای المپیک بود. ساختمان ها اگر چه شبیه به هم نبودند ولی با هم هماهنگی داشتند و هیچ ساختمانی نبود که توی ذوق بزند. دوچرخه سوار و تاکسی هم در خیابان ها خیلی زیاد دیده می شد. برعکس تصور قبلیم که فکر می کردم پیاده روها و خیابان های شهر پکن پر از آدم است، هیچ کجا چنین ازدحام جمعیتی دیده نمی شد، حتی در ایستگاه های اتوبوس.

محل اقامتمان هتل بین المللی بی جینگ بود و وقتی علامت مک دونالد را درست روبه روی آن دیدیم خیالمان از بابت غذا هم راحت شد! بعد از چند ساعت استراحت، از آنجا که برنامه های تور از فردا شروع می شد و ما هم حوصله تمام روز در هتل ماندن را نداشتیم با راهنمایی لیدر گروه به خیابان وانگ فوجینگ  معروفترین walking street  شهر که نزدیک هتلمان بود، رفتیم.

در این خیابان ماشین اجازه تردد ندارد و دو طرفش پر است از فروشگاه های چینی که لابه لای آنها فروشگاه های مارک داری مثل نایک، آدیداس و جوردانو هم دیده می شود. قیمت اجناس فروشگاه ها تقریبا گران است و اصلا نمیشود سر قیمت با فروشنده چانه زد ولی به نسبت تهران قیمت اجناس مارک دار مناسبتر است.

کل خیابان پر است از پوستر های المپیک و شعار one world, one dream. چند فروشگاه هم عروسک های نماد المپیک پکن و یک سری خرت و پرت دیگر که مرتبط با المپیک است را با قیمت خیلی گرانی می فروشند.

دراین خیابان علاوه بر فروشگاه چند تا رستوران  کی اف سی و بزرگترین مک دونالد جهان هم هست که دیگر کاملاً نگرانی ما را از اینکه گشنه بمانیم یک وقت بر طرف کرد!

در وانگ فوجینگ سر ساعت مشخصی رقص آب همراه با آهنگ های یانی اجرا می شود. که اکثر چینی ها بچه های خود را برای تفریح به آنجا می آورند و بچه ها با لباس لای فواره ها می روند و حسابی آب بازی می کنند.(عکس) یکی از دیدنی های دیگر این خیابان به نمایش گذاشتن غذاهای چینی بود. لابه لای غذاها می شد سوسک های پرورشی، عقرب، کرم، قورباغه و اسب دریایی را دید. بوی تند سیر در این قسمت بد جور اعصاب خورد کن بود حتی بیشتر از کرم ها و سوسک های به سیخ کشیده شده! لیدرمان به ما سپرده بود که در این قسمت اصلاً اه و پیف نگویید که چینی ها حسابی با شما برخورد خواهند کرد.(عکس)

آنچه بیشتر در اولین پیاده رویم در شهر پکن جلب توجه کرد:

برای مردم شهر روسری سر کردن من کار خیلی عجیبی بود. با تعجب به من خیره می شدند و من را به هم با انگشت نشان می دادند. موقعی که داشتیم از خیابان وانگ فوجینگ  به سمت هتل می رفتیم یک چینی دوان دوان خودش را رساند درست جلوی من، چند ثانیه ای خیره به من نگاه کرد و رفت. تا هتل با پدرم به حالت چهره اش و هاج و واج نگاه کردنش خندیدیم!

دخترها و زنان چینی خیلی خیلی ساده بودند. نمی دانم چرا حتی دخترهایی هم که دستشان در دست پسری بود  و معلوم بود که با دوست پسرشان برای قدم زدن به این خیابان آمده اند یک ذره آرایش نکرده بودند. ولی خوب اکثر دخترها موهایی سشوار کشیده و مرتب داشتند.

مردهای چینی بدون توجه به اینکه تیپشان به هم می خورد هر موقع که گرمشان می شد لباسشان را می زدند بالا تا شکمشان هوا بخورد. کودکان بیچاره را هم بدون شرت و شلوار بیرون می آوردند تا هر وقت جیشش گرفت بی دردسر کارش را بکند. بعضی بچه ها هم شلوارهایی پوشیده بودند که جلو و عقبش یک سوراخ گنده داشت!

برای چینی ها تف کردن در خیابان، جلوی جمع آروغ زدن و بلند فین کردن کار بدی نبود. بنابراین اگر خانوم یا آقای میز کناریت در رستوران بلند آروغ زد کار عجیبی نکرده و نباید به او چپ چپ نگاه کرد. (معذرت!)

کافی بود وارد فروشگاهی در این خیابان شوی. فروشنده ها مثل کنه به آدم می چسبیدند و قیمت هرچیزی را که نگاه می کردیم روی ماشین حساب می زدند و می خواستند که آن را از آنها بخریم. دو- سه فروشگاه اول بی توجهی به آنها را کمی بی ادبی می دانستیم ولی بعد تنها راه خلاصی از دستشان بی توجهی بود!

پیاده روها تمامشان راه مشخصی داشت برای نابینایان. دو ردیف موزائیک برجسته که هر جا به خیابان یا زیر گذر می رسید شکل برجستگی اش تغییر می کرد.

ادامه دارد...


سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
نقطه سر خط

1

حاضر؟... کلیک، همه بگن سیب... کلیک، همگی لبخند...کلیک، شاخ... کلیک، دستم تو دست تو، همش کنارهم... کلیک، عکس یادگاری، دسته جمعی... کی لی ک

 

2

کلاس 13، صندلی تکی های رنگ و وارنگ، تخته وایت برد خاکستری...پر

سلف، ناهار بد مزه، یه قلپ چایی، دو کلام گپ، 6 بار خنده...پر

نگاه من، سرخی تو، خنده ما، گریه اون...پر

من حاضر، اون غایب، استاد خسته نباشید، دانشجو خسته نیستم، جزوه، کنفرانس، خودکار بیک...پر

من، پ، ه، ر، س، ش، ن، ز،ح، م، ا...پر

دوران دانشجویی...پر؟


چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387
لیست سفارش ها

 

سفر که رفتی

برایم دلی تنگ سوغاتی بیار


یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387
مادربزرگم رفت

ساعت 3 نصف شب است و کسی زنگ در خانه ما را مدام می زند. تا پدرم در را باز کند صد جور فکر از ذهنمان می گذرد ولی انگار پشت در تلخترین خبر ممکن در انتظارماست.

آمده اند خبر دهند که مادربزرگم ساعت 1 نصف شب بی خداحافظی از ما، برای همیشه رفته است. اما مگر می شود این خبر لعنتی را باور کرد. شاید اگر چند روز قبل وقتی در بستر بیماری،درد، ناله اش را درآورده بود، باور کردنش انقدر سخت نمی شد ولی حالا که دیگر چند روزی از بیمارستان مرخص شدنش می گذشت و هر روز هم حالش بهتر می شد و خنده هایی که مخصوص خودش بود به صورتش- که نه از پیری بلکه بیشتر به خاطر سختی و بدی روزگار چین و چروک زیاد داشت- می نشست، اصلا باور کردنی نیست.

روز اول عید امسال نگاهش خسته و نگران بود و برعکس عیدهای قبل نمی توانست بخندد ولی چند روزی بود کم کم داشت باز هم مثل همیشه می گفت و می خندید و ما را هم می خنداند. دکترها گفته بودند مادربزرگمان تا دوشنبه خوبه خوب می شود، پس چه شد که ساعت 1 نصف شب وقتی هنوز خورشید روز شنبه هم طلوع نکرده بود برای همیشه رفت، آن هم بی خداحافظی از ما؟

تا وقتی به خانه اش نرسیده ایم امیدواریم که این خبر فقط یک شوخی باشد. با خودمان می گوییم که مادربزرگ می خواهد بچه هایش را اینگونه دور خودش جمع کند و مژده بهبودی کاملش را به آنها بدهد. ولی وقتی در منزلش به رویمان باز می شود،‌خانه پر از اقوامی است که می گریند و گرد مادربزرگ جمع اند.

مادربزرگی که هروقت برایش مهمان می آمد خود را به خاطر درد پاهایش به زحمت جلوی در می رساند و با لبخند و روی باز به مهمانش خوش آمد می گفت، وسط پذیرایی خانه اش خوابیده و پتویی- که همیشه روی پاهایش می انداخت تا گرمشان کند- رویش را پوشانده است،‌حتی روی صورت مهربانش را.

وای که امروز چقدر سخت شده کنار هم چیدن جمله ها و گفتن از خاطرات شیرین با مادر بزرگ بودن. گفتن از خوبی و مهربانیش. آخ که امروز چقدر نوشتن کار سختی است.


چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
صد سال به این سال ها

امشب مامان با آب زعفرونی، روی کاسه گل سرخی هفت تا سلام قرآنی می نویسه تا وقتی سال تحویل شد و همه افراد خانواده دور هم جمع شدیم تو کاسه آب زمزم بریزه و همه به نیت سلامتی بخوریمش.

امشب من که سفره هفت سین رو چیدم، مامان یه قرآن پر از اسکناس نو میاره، می بوسه و می ذاره وسط سفره.

امشب من قبل از خواب تمام آرزوهام رو روی کاغذ می نویسم تا فردا موقع سال تحویل هیچ آرزوییم یادم نره!

فردا صبح، مامان که با کل قرآن آشناست، مثل بقیه سال ها انقدر اضطراب داره که دعای تحویل سال رو از رو بلند می خونه و بابا هم باهاش تکرار می کنه.

فردا موقع تحویل سال خونه ساکت ساکته، فقط گاهی صدای به هم خوردن لب ها شنیده می شه. آخه همه داریم آرزوهامون رو تو دلمون می گیم.

فردا سال که تحویل شد، بابا از خونه می ره بیرون. بعد در می زنه. مامان می پرسه: "کیه؟" و بابا از پشت در می گه: " باز کن منم، سلامتی و شادی آوردم." مامان در رو باز می کنه و تبریک گفتن ها شروع می شه.

فردا صبح بعد از اینکه سال تحویل شد باز من گریه ام می گیره و مامانم میگه: " گریه نکن دختر. بخند که تا آخر سال لبت خندون باشه."

خدایا ازت ممنونم که به کل خانواده سلامتی دادی تا همه با لبی خندون یه بهار قشنگ دیگه رو ببینیم.

 

پ.ن: سال نو مبارک

 

ادامه مطلب ...

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
حال شما چطوره؟

این روزها وقتی از خواب بیدار می شم، پرده اتاقم رو کنار می زنم و به خورشید خانوم که دوباره جون گرفته و آسمون که آبیه آبیه سلام می کنم . گاهی که هنوز خواب از چشمم بیرون نرفته حتی می تونم بدون ترس از سرما پنجره رو باز کنم و اجازه بدم نسیمی که به صورتم می خوره خواب رو از چشم هام برداره و ببره!

این روزها دلم می خواد تو باغچه حیاطمون یه عالمه گل بنفشه و پامچال بکارم. قاصدکی رو با دو انگشت شست و اشاره ام نگه دارم، بعد از آرزو کردن فوتش کنم تا بره و آرزوم رو برآورده کنه! دلم می خواد دنبال پروانه ها بدوم. با دیدن زنبور جیغ بزنم و فرار کنم. زیر لب مدام ترانه های شاد بخونم. برم پارک، قاطی بچه ها شم و تاب بازی کنم.

این روزها گندم سبز کردم. دنبال چند تا طرح جالبم تا تخم مرغ رنگ کنم. می خوام دو تا ماهی قرمز بخرم که قشنگترین دم ها رو داشته باشن! چوب خشک های حیاط رو جمع کردم تا چهارشنبه سوری آتیششون بزنم، بی خیال غرغر های مامانم که می گه دود آتیش خونه تکونده شدمون رو کثیف می کنه!

این روزها دلم می خواد با تمام بچه کوچولوهایی که از شر کلاه و شال گردن و کاپشن خلاص شدند بای بای کنم. به تلافی تمام روزهای سردی که نمی گذاشت بستنی بخورم هر روز بستنی بخورم! کهنه ترین لباسم رو بپوشم و بیافتم به جون اتاقم وبرقش بندازم. وقتی لباس نو تنم هست، به خودم عطر نزنم تا فقط نو بودن لباس هامو بو بکشم!

این روزها منتظر دیدن برگ های سبز خوش رنگ و شکوفه های درخت ها و گل های رنگارنگم. دلم می خواد زیر نم نم بارون قدم بزنم. بلند تر از همیشه بخندم. وقتی سوار ماشینم شیشه رو تا ته پایین بکشم و بذارم باد تا می تونه گونه هامو نوازش کنه.

این روزها اگر احوالم رو بپرسند، می گم واقعا خوبم. راستی حال شما چطوره؟


یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386
کودکانه

 

ماهنامه " عروسک سخنگو" کودکان 3 تا 100 ساله (!) را تشویق می کند تا داستان‌ها و نقاشی های خود را به دفتر این مجله بفرستند تا آنها را نقد و چاپ کند. ( هدفم معرفی این مجله نیست ولی اگر اطلاعات بیشتری خواستید بگویید تا کمکتان کنم.)

موضوعی که با خواندن این نشریه به ذهنم رسید این بود که اجازه دهیم کودک از تخیلش استفاده کند و داستانی را برایمان تعریف کند. داستانی از خود خودش!!! مثلا به او بگوییم که عروسکت دوست دارد تو قصه ای از خودت برایش بگویی، یا هر روز که از مهد یا مدرسه برگشتند از آنها بخواهیم ماجراهای امروز را به شکل داستان برایمان تعریف کنند.  حتی اگر این داستان ها برایمان کسل کننده بود باز خود را راغب به شنیدن داستان های آنها نشان دهیم و برایشان جایزه بخریم. مطمئناً با این تشویق ها هر روز داستان بهتری خواهیم شنید. فکر می کنم این کار به کودکان کمک می کند تا خلاقیت را به مرور در خود کشف کنند و مسلماً کودک خلاق در آینده موفق تر از کودک معمولی خواهد بود. و اما نتیجه آزمایش من:

از پسر برادر 13 ساله ام خواستم تا با سه کلمه روباه، هویج و خاک داستانی برایم تعریف کند. کمی فکر کرد و گفت:

روباه در جنگل تنهای تنها بود. رفت تا برای خود دوستی پیدا کند. رفت و رفت تا به هویجی رسید که مثل خودش تنهای تنها بود ولی چون هویج دهن نداشت تا با او حرف بزند، لجش گرفت و هویج را خورد! روباه بیچاره خبر نداشت که هویج و خاک با هم دوست صمیمی اند که ناگهان خاک دهنش را باز کرد و روباه را خورد.

 

پ.ن: ببخشید به خاطر تاخیر طولانی!


جمعه 30 شهریور ماه سال 1386
بی سواد!

مجله‌هامو پخش کرده جلوش و داره صفحه‌هاشونو یکی یکی ورق می زنه و به دقت به عکس‌ها نگاه می‌کنه. حسابی دارم از فرصت سکوتش استفاده می‌کنم! زل زدم به منیتور و دارم صفحه‌هایی رو که باز کردم رو می‌خونم. متاسفانه عکس‌های مجله‌ها هم بیشتر از ۵ دقیقه نمی‌تونند سرگرمش کنند و می پرسه ( تمام پرسش‌هاش با چرا شروع می‌شه این روزها!):

-چرا دکترها ماشین دارند؟

باز هم از همون سوال عجیب غریب‌ها! همونطور که دارم به منیتور نگاه می کنم می گم:

- خوب اونها هم بچه دارند دیگه. می خواند که بچه‌هاشونو ببرند سرزمین عجایب، پارک، مهمونی. تازه دکتر‌ها هم مثل بابای شما باید با ماشین برن سر کار.

مجبورم سرم رو به طرفش برگردونم به اون صورت معصوم بچگونش لبخند بزنم. لبخندی همراه با خواهش که دیگه سوال نکن و عکس‌ها رو نگاه کن بگذار من هم به کار خودم برسم! خطی که داشتم می‌خوندم رو گم کردم و با چشم دنبالش می گردم. تا پیداش می کنم می‌گه:

- نخیر تو باختی! دکترها که اصلاْ ماشین ندارند، اونها آمبولانس دارند عزیزم!!!!

پ.ن۱: می بینید دنیا رو! دیگه حتی پسر نیم وجبیه برادر هم از آدم تست هوش می گیره. ای بابا!

پ.ن۲: ماکان عزیز من رو به بازی بهترین پست دعوت کرده. بدون هیچ دلیل تراشی داستان قاصدک فراموشکار رو انتخاب می‌کنم.

 


چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386
تولد

هیس!......... من شدیداً مشغول مطالعه کتاب داستان زندگیم هستم که 21 سال پیش، درست درهمین تاریخ امروز، آن را بی اختیار گشودم.


چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
درد

وقتی توی این هوای تابستونی داری  می لرزی.

وقتی به طاقباز خوابیدن عادت نداری ولی طاقباز روی تخت افتادی.

وقتی تیک تاک ساعتی که کند می گذره داره اعصابت رو خرد می کنه.

وقتی داری به چشم هات التماس می کنی که بخوابند.

وقتی...

وقتی توی سکوت شبانه از درد به خودت می پیچی.

یعنی اینکه زندگی با همه خوشی ها و سختی هاش هنوز هم ادامه داره!

پ.ن: اینکه خودم رو محدود کردم فقط به داستان نوشتن باعث شده کمتر بتونم دستی به سر و روی بادوم بیچارم بکشم! تصمیم گرفتم وبلاگم رو چند موضوعی کنم. فکر می کنید این کار منو فعالترم کنه؟!....شاید!


پنجشنبه 16 فروردین ماه سال 1386
تکرار
می گویند سال جدید آمده. پس چرا روزهای پارسالم باز دارند تکرار می شوند؟........ چرا؟؟؟؟